المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

252

مروج الذهب ( فارسى )

خدا داناتر است . و شاپور بشام حمله برد و شهرها بگشود و جمعى از روميان را بكشت آنگاه بفكر افتاد ناشناس بسرزمين روم رود و اخبار و روش ايشان بداند و درزى ناشناس سوى قسطنطنيه رفت . در آن هنگام قيصر مهمانى بزرگى ميداد كه خاص و عام در آن حضور مييافتند او نيز با جمع برفت و بر خوانى نشست قيصر به نقاشى دستور داده بود كه به لشكرگاه شاپور رفته تصوير وى را كشيده بود و چون تصوير را بنزد قيصر برد بفرمود تا آن را بر ظرفهاى شراب كه طلا و نقره بود رسم كردند آن روز براى كسى كه با شاپور بر خوان نشسته بود جامى آوردند و يكى از خدمه تصوير جام را با شاپور كه كنار خوان و مقابل وى بود بديد و از تطابق دو صورت و شباهت فوق العاده آن تعجب كرد و بنزد شاه رفت و به او خبر داد . شاه بگفت تا شاپور را بياوردند و قصه او را پرسيد گفت « من از اسواران شاپورم و كارى كرده بودم كه مستحق مجازات شدم به همين جهت بسرزمين شما آمدم » ولى اين سخن را باور نكرد و او را بشمشير حواله داد كه مقر شد و او را در پوست گاوى كرد آنگاه قيصر با سپاه خويش حركت كرد تا به ميانه عراق رسيد و تاخت و تاز كرد و نخلها ببريد تا به شهر جنديشابور رسيد كه بزرگان ايران در آنجا حصارى شده بودند و بنزديك آن فرود آمد شبى كه انتظار ميرفت فرداى آن شهر را بگشايند شب عيد بود و موكلان در كار شاپور غافل ماندند و مست شدند گروهى اسيران ايرانى بنزديك شاپور بودند به آنها گفت تا بند از همديگر بكشايند و دلشان داد و بفرمود تا يك مشك روغن را كه آنجا بود روى او بريزند و چون بريختند پوست نرم شد و او رهائى يافت و نزديك شهر آمد كه بر باروهاى آن نگهبانى ميكردند و با نگهبانان سخن گفت كه او را بشناختند و با ريسمان بالا كشيدند وى در خزاين سلاح بگشود و مدافعان شهر را برون برد و اطراف سپاه روم پراكنده كرد و روميان مغرور و مطمئن بودند . و