المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
251
مروج الذهب ( فارسى )
نيز صداى شيهه و سم اسبان و همهمه مردان شنيد و با صدائى ضعيف بانك بر آورد وى را گرفتند و بنزد شاپور بردند و چون بحضور ويش نهادند نشانههاى پيرى و گذشت روزگار را بر او آشكار ديد و به دو گفت « اى پير از دست رفته تو كه باشى ؟ » گفت « من عمرو بن تميم بن مرم و بدين سن رسيدهام كه مىبينى مردم از شدت كشتار و مجازات تو فرارى شدهاند و من ترجيح دادم بدست تو نابود شوم كه فراريان قومم زنده بمانند شايد خداوند پادشاه آسمان و زمين بدست تو ايشان را گشايش دهد و از قصد كشتارشان منصرف كند و من اگر اجازه دهى ميخواهم چيزى از تو بپرسم » شاپور گفت « بگو سخنت شنيده مىشود » عمرو گفت « اين چيست كه ترا بقتل رعيت و مردم عرب وا داشته است ؟ » شاپور گفت « براى اين ميكشمشان كه شهرهاى مرا با اهل مملكتم گرفتهاند » عمرو گفت « اين كار را وقتى كردند كه كارشان بدست تو نبود و چون بالغ شدى از بيم تو از تباهكارى دست بداشتند » شاپور گفت : « ميكشمشان براى اينكه ما شاهان ايران در علم نهان و اخبار گذشتگان خويش ديدهايم كه عرب بر ما چيره شود و ملك از ما بگيرد . » عمرو گفت « اين را يقين دارى يا گمان ميبرى ؟ » گفت « يقين دارم و ناچار چنين خواهد شد » عمرو گفت « اگر اين را ميدانى پسر چرا با عرب بد ميكنى به خدا اگر همه عربان را نگاهدارى و با ايشان نكوئى كنى وقتى دولت بچنگ ايشان افتد نيكى تو را درباره قومت تلافى ميكنند و اگر عمرت دراز بود وقتى ملك بايشان رسيد ترا نيز عوض دهند و تو و قومت را نگه دارند اگر اين قصه كه ميگوئى محقق باشد اين عاقلانهتر و سودمندتر است . اگر محقق نيست پس چرا بدى ميكنى و خون رعيت ميريزى ؟ » شاپور گفت « قصه صحيح است و ملك بشما ميرسد اما آنچه گفتى عاقلانه است سخن راست گفتى و گفتار ناصحانه آوردى » و آنگاه منادى شاپور بانك زد و مردم را امان داد و شمشير برداشت و از كشتار چشم پوشيد . گويند عمرو پس از آن هشتاد سال و بقولى كمتر در اين جهان بماند و