المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
242
مروج الذهب ( فارسى )
و فنا و زود گذرى آن به روى نمودار شد و بدانست كه هر كه به دنيا تكيه كند و اعتماد ورزد و مطمئن شود زودتر با او خدعه كند و عيان ديد كه جهان فريبگر و موذى و مكار و گذران وفا نيست و اگر يك روى آن براى كسى شيرين و گوارا شود روى ديگر تلخ و بيمارىزا شود . به نظر آورد كه پيش از او كسان شهرها بساخته و قلعهها بر آورده و لشگرها كشيده و سپاه و نفر و لوازم از او بيشتر داشتهاند اما همه خاك شده و در گور خفتهاند بدين جهت ترجيح داد كناره گيرد و باتشكده نشيند و بعبادت خداى پردازد و به تنهائى خو كند و پسر خود شاپور را به كار مملكت گماشت و تاج خويش را بر سر او نهاد كه او را از همه فرزندان خود بردبارتر و داناتر و دليرتر و كار آمدتر ميدانست پس از آن سالى و بقولى ماهى و بقولى بيشتر در آتشكدهها به حال زهد و خلوت با خدا بسر برد . اردشير دوازده سال با ملوك طوايف پيكار داشت ، بعضى از آنها نامه نوشته و از بيم صولتش مطيع پادشاهى او ميشدند و بعضى ديگر كه از اطاعت ابا داشتند ، اردشير سوى آنها ميشتافت و كارشان ميساخت آخرين كس از اينان كه بدست وى كشته شد شاه نبطيان بود كه در سياه بوم عراق اقامت داشت و نامش بابا پسر بردينا صاحب قصر ابن هبيره بود پس از آن اردوان شاه را بكشت و آن روز شاهنشاه يعنى شاه همه شاهان نام يافت . مادر ساسان بزرگ از اسيران بنى اسرائيل بود و دختر سامان بود . اردشير پسر بابك در آغاز پادشاهى با يكى از زهاد و شاهزادگان عصر كه بيشتر نام داشت و پيرو مذهب افلاطونى و آراى سقراط و افلاطون بود حكايتها داشت كه از ذكر آن چشم پوشيديم كه تفصيل آن را با سرگذشت و فتوحات و اعمال اردشير در كتاب اخبار الزمان و كتاب اوسط آوردهايم . اردشير بابك كتابى دارد كه بنام كارنامه معروفست و اخبار و جنگها و جهانگيرى خويش را در آنجا آورده است از جمله نصايح اردشير كه بجا مانده سخنانى است كه وقتى پسر خود را