المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
235
مروج الذهب ( فارسى )
محسوس خويش را نمودار كند . ايرانيان را در نسب منوچهر خلافهاست و در كيفيت الحاق او بفريدون و اينكه فريدون دختر ايرج را گرفت و نيز دختر دختر او را تا هفت پشت گرفت آشفته سخنها دارند . ما بين پادشاهى منوچهر و پادشاهى فريدون بطوريكه گفتيم فاصله زياد و شاهان مكرر بود و چون اقليم بابل ويران شده بود و صاحب همتى نبود كه مملكت مطيع او شود و شاهى بر او قرار گيرد و همه را هم سخن كند بدين جهت شاهى از فرزندان فريدون بفرزندان اسحاق رسيد . اگر آنچه از گفتار اين قوم آورديم در خور اعتماد باشد بموجب حساب ميبايست از كيومرث تا وقت انتقال شاهى بفرزندان اسحاق يك هزار و هفتصد و بيست و دو سال باشد و من در فارس و كرمان در كتب تاريخ اين قوم چنين ديدهام . مسعودى گويد : يكى از ايرانيان از پس سال دويست و نود به پدر بزرگ خود اسحاق ابن ابراهيم خليل و اينكه ذبيح اسحاق بوده نه اسماعيل بر فرزندان اسماعيل ميباليده و گفته است : « بپسران هاجر بگو من از شما برترم . اين تكبر و « بزرگى كردن چيست ؟ مگر بروزگار قديم مادر شما « كنيز مادر ما ساره زيبا نبود ؟ پادشاهى « ما بين ما بود و پيمبران از ما بودهاند و اگر اين را « انكار كنيد ستمگر شدهايد « ذبيح اسحاق بود و همه مردم « بر اين سخن ، بخلاف ادعائى بيهوده ، متفقند . « وقتى محمد دين آورد و بنور خويش تاريكى را ببرد « گفتيد نسب قرشى كه ما داريم مايه تفاخر است