المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
177
مروج الذهب ( فارسى )
و با همكيشان خود پيكار نكنند و با وى بر ضد ديگر مردم كافر جنگ كنند اكنون هفتهزار كماندار با خود و جوشن و زره كه بعضيشان نيزه نيز دارند با شاه سوار شوند كه ابزار جنگ مسلمانان چنين است و قاضيان مسلمانان دارند و رسم پايتخت خزر چنانست كه هفت قاضى آنجا باشد دو تن براى مسلمانان و دو تن براى خزران كه به حكم تورات قضاوت كنند و دو تن براى نصرانيان مقيم آنجا كه به حكم انجيل قضاوت كنند و يكى براى سقلاب و روس و ساير طوايف جاهليت كه بر طبق احكام جاهليت كه قضاياى عقلى است قضاوت كند و چون قضاياى مهم رخ دهد كه در آن فرو مانند بنزد قضات مسلمان روند و حكم از ايشان خواهند و از مقررات شريعت اسلام اطاعت كنند هيچيك از ملوك شرق در آن ناحيه جز شاه خزر سپاه مقررى بگير ندارد مردم و همه مسلمانان آن ديار بنام اين قوم لارسى خوانده مىشوند . و روس و سقلاب كه گفتيم رسوم جاهليت دارند سربازان و بردگان شاهند و در ديار او از تاجر و صنعتگر مسلمان و غير لارسى خلق فراوانست كه بواسطه عدالت و امنيت بدانجا گريختهاند و مسجد جامعى دارند كه مناره آن مشرف بقصر شاه است و مسجدهاى ديگر نيز دارند كه در آنجا مكتبها براى تعليم قرآن بكودكان هست . اگر مسلمانان و نصاراى آنجا همدست شوند شاه تاب مقاومت آنها ندارد . مسعودى گويد : مقصود ما از شاه خزر كه اين مطالب دربارهء او گفتيم خاقان نيست زيرا خزران شاهى خاقان نيز دارند و رسم است كه او و امثالش مطيع شاه ديگر باشند بنابر اين خاقان در قصرى بسر ميبرد و سوارى نداند و بار عام و خاص ندارد و از مسكن خود برون نشود و با حرم خود مقيم باشد و در كار مملكت امر و نهى نكند و مملكت بى وجود خاقانى كه مقيم پايتخت باشد بر شاه راست نيايد و چون بديار خزر قحط شود يا حادثهاى آنجا رخ دهد يا قوم ديگر با آنها به پيكار آيد يا اتفاق ناگهانى ديگر باشد ، خاص و عام پيش شاه خزر روند و گويند « اين خاقان و روزگار وى را بفال بد گرفتهايم و او را شوم دانستهايم او را بكش يا بما بده تا او