المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

137

مروج الذهب ( فارسى )

بقولى غرق شد و پسر و خواص و يارانش باسارت افتادند و شاه چين بپايتخت رفت و فرمانروايى از سر گرفت و عامه بتعظيم او را بغپور گفتند كه بمعنى پسر آسمان است و اين عنوان خاص همهء ملوك چين است ، اما عنوان مخاطبهء ايشان ظمغماجبان است و بغپور خطابشان نكنند . در اثناى اين حوادث حاكم هر ناحيه در قلمرو خويش استقلال يافته بود چنان كه ملوك طوايف ايران پس از آن كه دارا پادشاه ايران بدست اسكندر بن فيلبوس مقدونى كشته شد دم از استقلال زدند و در ايام ما نيز يعنى سال سيصد و سى و دوم حال بدين منوال است و پادشاه چين رضا داد كه حكام اطاعت ابراز دارند و با او بعنوان پادشاهى مكاتبه كنند اما تجديد امور ديگر ميسر نشد و با استقلال‌جويان جنگ نتوانست كرد و به همين كه گفتيم قانع شد و حكام مال به او ندادند و او نيز بمسالمت از ايشان در گذشت و هر گروه را باقتضاى قوت و مكنتشان در ناحيهء خود وا گذاشت و نظم و استقرار ملك كه در ايام ملوك سلف وجود داشته بود از ميان برخاست . ملوك قديم چين براى تدبير و سياست ملك و استقرار عدل باقتضاى عقل روشهايى داشتند . گويند يكى از تجار سمرقند ما وراء النهر از ديار خود با كالاى فراوان به عراق رفت و از آنجا با كالاى خويش سوى بصره شد و به دريا نشست تا به عمان رسيد و از آنجا بديار كله راند كه بر نيمه راه چين يا نزديك به آنست كه در آن روزگار كشتيهاى مسلمانان سيرافى و عمانى تا آنجا ميرفت و با كسانى كه از چين مىآمدند در كشتيها ملاقات ميكردند . در آغاز كار ترتيب ديگر بود و كشتيهاى چينى تا عمان و سيراف و ساحل فارس و ساحل بحرين و ابله و بصره ميرسيد و هم كشتيهاى اين ديار تا چين رفت و آمد داشت و چون عدالت برفت و نيتها تباهى گرفت و كار چين چنان شد كه گفتيم دو گروه در اين نيمه راه تلاقى ميكرد .