المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
138
مروج الذهب ( فارسى )
تاجر سمرقندى از شهر كله بكشتيهاى چين نشست و تا شهر خانقوا كه از پيش گفتيم بندرگاه كشتيها بود برفت . پادشاه چين خبر كشتيها و لوازم و كالا كه در آن بود بشنيد و خواجهاى از خواص خدم خويش را كه در كارها به دو اعتماد داشت بفرستاد ، زيرا مردم چين خدمهء خواجه را به كار خراج و امور ديگر ميگماردند و گاه باشد كه كسان فرزند خويش را باميد رياست و وصول بنعمت خواجه كنند . خواجه برفت تا به شهر خانقوا رسيد و بازرگانان را كه بازرگان خراسانى نيز از آن جمله بود احضار كرد كه كالا و لوازم مورد حاجت را به دو نمودند ، به خراسانى نيز گفت تا كالاى خويش بيارد و او بياورد و ميان ايشان گفتگو شد و سخن از قيمت كالا بود ، خواجه بفرمود تا خراسانى را بزندان كنند و به فروش وادارند كه او باعتماد عدالت شاه گرانتر ميگفت ، خراسانى با شتاب برفت تا به شهر انموا رسيد كه پايتخت بود و به محل شاكيان ايستاد زيرا وقتى شاكى از شهر دور يا نزديك بيايد يك قسم حرير سرخ بپوشد و بجايى كه خاص شاكيانست بايستد . بعضى از ملوك نواحى براى جلب شاكيانى كه بهر ناحيه رسند و در جايگاه خاص شاكيان ايستند ترتيبى دادهاند كه شاكيان را بمسافت يك ماه بوسيلهء بريد ببرند . تاجر خراسانى را نيز بردند و بحضور كاردار ناحيه كه ترتيب كار شاكيان با وى بود بايستاد و كاردار رو به دو كرد و گفت : « اى مرد بكارى بزرگ دست زدهاى و خويشتن بخطر افكندهاى ، ببين اگر آنچه ميگويى درست است كه بسيار خوب و گر نه از تو ميگذريم و بهمانجا كه از آن آمدهاى بازت ميبريم » . اين سخن را با شاكى ميگفت و اگر ميديد كه آشفته شد و بالتماس افتاد صد چوب به او ميزد و به همانجا كه آمده بود بازش ميگردانيد و اگر در كار خود استوار بود او را به دربار ميبردند و بحضور شاه راه ميدادند تا سخنش بشنود . خراسانى در دادخواهى و شكايت مصمم بود و كاردار او را محق تشخيص داد كه مضطرب و آشفته نشد . او را بدربار بردند و بحضور شاه رسيد و قصهء خويش فرو خواند و چون ترجمان گفتار وى را با شاه