المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
106
مروج الذهب ( فارسى )
را كه به قدر يك ذراع است و لشك نام دارد برانگيزد تا در گوش او رود و از آن خلاصى نداشته باشد و به دريا فرو رود و چندان خويشتن را بقعر دريا زند تا بميرد و روى آب افتد و چون كوهى بزرگ باشد و گاه باشد كه اين ماهى لشك بكشتى چسبد و اوال با همه بزرگى نزديك كشتى نشود و چون ماهى كوچك را ببيند گريزان شود كه آفت و قاتل اوست . نهنگ نيز از زحمت حيوانكى كه در ساحل و جزاير نيل است جان ميدهد ، چون نهنگ مخرج ندارد و هر چه بخورد در اندرون آن كرم شود و چون اين كرمها مايهء آزارش شود به خشكى رود و به پشت بخوابد و دهان بگشايد ، خداوند پرندگان آبى چون طيطوى و حصانى و شامرك و ديگر پرندگان را كه برفتارش انس دارند بفرستد تا همه كرمها را كه در اندرون اوست بخورند ، و اين حيوان در ريگها نهان شده مراقب باشد و بحلقش جسته باندرونش رود و نهنگ به زمين غلطيده به قعر نيل فرو شود و حيوانك امعاى او را بخورد آنگاه اندرون را شكافته برون شود ممكنست نهنگ پيش از برون شدن حيوانك خويش را كشته باشد و حيوانك از پس مرگ آن برون شود . اين حيوانك باندازهء يك ذراع و به شكل موش صحراست و دست و پا و پنجه دارد . بدرياى زنگ انواع ماهى بصورتهاى گوناگون هست ، اگر نه اين بود كه مردم چيزهاى نشناخته را منكر شوند و مطالب نا مأنوس را نپذيرند از عجايب اين درياها و ماهيان و جنبندگان آن و ديگر عجايب آب و خشكى چيزها ميگفتيم . اكنون بذكر شعبهها و خليجهاى اين دريا و پيش رفتگيهاى آن به خشكى و پيشرفتگيهاى خشكى در آن باز گرديم و گوييم كه از اين درياى حبشى خليجى ديگر منشعب مىشود و به شهر قلزم مصر مىرسد كه از آنجا تا فسطاط سه روز راه است و شهر ابله و ناحيهء حجاز و جده و ناحيهء يمن بر ساحل آنست و طولش يك هزار و