المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
81
مروج الذهب ( فارسى )
تو باز فرستيم كه نگهداشتن آن براى ما سودى ندارد و اين ظفر كه بر او يافتهايم مايهء فخر ما نيست . ملوك هند و چين از قضيه خبردار شدند و مهراج در نظر آنها بزرگ شد و از آن پس شاهان قمار چون بهنگام صبح برخيزند رو بديار زابج كنند و سجده برند و مهراج را ببزرگى ستايند . مسعودى گويد معنى بركهء خشت طلايى اينست كه قصر مهراج كنار بركهء كوچكى بود كه به خليج بزرگ زابج اتصال داشت و هنگام مد آب دريا به اين خليج راه مييافت و بهنگام جزر آب شيرين بدان ميريخت . هر روز صبح پيشكار شاه پيش او ميرفت و خشت طلايى كه وزن آن براى ما معلوم نيست همراه داشت و آن را در مقابل شاه ميان بركه مىافكند . هنگام مد آب ، آن خشت و خشتهاى ديگر را كه با آن فراهم آمده بود ميپوشانيد و هنگام جزر آب از آن پس ميرفت و در آفتاب نمودار ميشد و شاه كه در مجلس مشرف بر آن نشسته بود آن را ميديد و حال بدين گونه بود و مادام كه شاه زنده بود هر روز خشتى در اين بركه مىافكند و چيزى از آن بر نميداشت ، وقتى شاه ميمرد ، شاه پس از او همه خشتها را بيرون مىآورد و ميشمرد و ذوب ميكرد و بر زن و مرد و اطفال و سران خدمهء خاندان سلطنت به ترتيب مقام و مقررى هر گروه از آنها پخش ميكرد و هر چه بجا ميماند به محتاجان ميداد و شمار و وزن خشتها را ثبت ميكرد و ميگفتند فلان شاه فلان مقدار سال بزيست و فلان مقدار خشت طلا در بركهء سلطنت از او بجا ماند كه پس از مرگش ميان اهل مملكت پخش شد و افتخار نصيب كسى بود كه دوران ملكش دراز و شمارهء خشتهاى طلا در بركهاش بيشتر بود . اكنون بزرگترين پادشاه هند بلهرى فرمانرواى شهر ماننكير است كه بيشتر شاهان هند هنگام نماز رو سوى آن كنند و به فرستادگان شهر كه بقلمرو ايشان روند درود فرستند . بجز مملكت بلهرى در هند ممالك بسيار هست ، از آن جمله ملوك كوهستانند كه دريا ندارند چون راى ، فرمانرواى كشمير و هم پادشاه طافن و ديگر ملوك هند و بعضى ديگر هم خشكى و هم دريا دارند . از قلمرو بلهرى