المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
80
مروج الذهب ( فارسى )
دارد تا قضيه شايع شد و شاه هر جزيره آنچه شايستهء مهراج بود آماده كرد . وقتى كارها سامان گرفت و همه چيز منظم شد بكشتى نشست و با سپاه بكشور قمار رفت و بر درهاى كه بپايتخت قمار ميرسيد هجوم برد و مردان آنجا را از پيش برداشت و سرداران آن را غافلگير كرد و پايتخت را بگرفت و مردان خويش را فراهم آورد و بگفت تا نداى امان دهنند و بر تخت پادشاه قمار نشست كه او را اسير گفته بود و بگفت تا او را بياوردند ، وزير او را نيز بياوردند . بشاه گفت : « چرا آرزويى كردى كه قدرت آن نداشتى و اگر بدان ميرسيدى بهرهاى از آن نميگرفتى و موجبى براى آن نبود ؟ » وى جوابى نداشت . مهراج به دو گفت : « اگر با اين آرزو كه ميخواستى سر مرا در طشت مقابل خود ببينى ، آرزوى تسلط و تاخت و تاز در سرزمين مرا كرده بودى ، دربارهء تو چنان ميكردم ولى آرزوى معينى كردى كه با تو همان ميكنم و بى آنكه در ديار تو به چيزى دست بزنم بديار خودم باز ميگردم تا براى پسينيان تو عبرت شود و هيچكس از حد قسمت خود تجاوز نكند و عافيت را غنيمت شمارد » . آنگاه گردن او را بزد و رو بوزير او كرد و گفت : « پاداش خير بينى كه وزير خوبى بودى . من دانستهام كه تو با رفيق خود راى درست را گفتى ، اگر پذيرفته بود . اكنون ببين از پس اين نادان شايستهء پادشاهى كيست و او را بجاى وى برگمار » . و در ساعت سوى ديار خود بازگشت بى آنكه او يا يكى از يارانش به چيزى از ديار قمار دست دراز كند . وقتى به مملكت خود رسيد بر تخت شاهى نشست كه بر بركهء معروف به بركهء خشت طلايى مشرف بود و طشتى را كه سر پادشاه قمار در آن بود پيش رو داشت و سران مملكت را پيش خواند و خبر خويش را با موجبى كه وى را به اين اقدام وا داشته بود با آنها بگفت . اهل مملكتش براى او دعا كردند و پاداش نكو خواستند ، آنگاه بگفت تا سر را بشستند و بوى خوش زدند و در ظرفى نهاد و پيش پادشاه قمار فرستاد و به دو نوشت : رفتار ما با سلف تو از آنجا بود كه مرگ ما را خواسته ، بود و خواستيم امثال او را ادب كنيم ، اكنون كه به منظور خود رسيديم مناسب ديديم سر او را پيش