الشيخ رسول جعفريان

545

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )

از ايشان نيز اجازه روايت حديث گرفته ، راه حجاز پيش گرفت ؛ چه امارات استطاعت حج در آن اوان رو مىنمود . پس به شرف اداى حجة الاسلام و زيارت سيّد انام و ائمه معصومين عليهم السلام مشرّف گرديد و در آن سفر به خدمت « شيخ محمد بن شيخ حسن بن شيخ زين الدين عاملى » « 1 » طاب اللّه ثراهم رسيده ، از ايشان نيز اجازه نقل حديث گرفته ، مستفيد شد . و در حين مراجعت از آن سفر ، به سبب قاطعان طريق مصيبتى چند رو داد و برادرم به دست ايشان كشته شد ، برادرى كه از جان بسى عزيزتر بود . . . و بالجمله مدتى در مواطن بلاد گشت و دريوزهء علم و كمال از بواطن عباد كرده ، هرجا بزرگى به انگشت اشارت نشان دادند كه نوعى از علم و كمال پيش او هست ، سحبا على الهمام لا مشيا على القدم رفت . . . تا آن كه در بلدهء طيّبهء قم به خدمت صدر اهل عرفان و بدر سپهر ايقان صدر الدين محمد شيرازى قدس اللّه روحه و سرّه كه در فنون علم باطن يگانهء دهر و سر آمد عصر خود بود ، رحل اقامت افكنده ، مدت هشت سال ماند و به رياضت و مجاهده مشغول شد تا فىالجمله بصيرتى در فنون علم باطن يافت شبان وادى حيرت گهى رسد به مراد * كه هشت سال به جان خدمت شعيب كند و آخر به شرف مصاهرت ايشان سر افراز گرديد . باز چون مشار اليه از قم به شيراز تكليف نمودند و بدانجا رحل اقامت فرمودند ، به مقتضاى فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ « 2 » به شيراز رفته ، قريب به دو سال ديگر در خدمت با بركات ايشان بسربرده و از انفاس طيّبه ايشان بسى استفاده نمود و قبل از سفر شيراز و بعد از آن در كاشان به رعايت ناموس خاندان مشغول مىبود ، و از آنجا به فراغت قناعت مىگذرانيد . . . و به مطالعه سخنان بزرگان و تذكاران در رياض جنان سير مىكرد . . . بنا بر اين مشغول تدريس حديث اهل عصمت سلام اللّه عليه و تأليف كتب و رسايل مشتمل بر نصايح و فوايد دينيه و ترويج جمعه و جماعات و سياسات مدنيه كه در آن تأكيدات شديده و تشديدات وكيده نموده‌اند ، به قدر مقدور گرديد . گاه با جمعى از خواص در گوشهء قريه از اين قسم عبادات توشه برمىبست و گاه در وسط بلد با فرقه‌اى از عوام در اين نمط خدمت بسرمىبرد و در اين مدّت بر بام تجرّد و آزادى ، طبل استغنا مىزد و كنگرهء قدر خود را از آن بلندتر مىدانست كه گرد حكام

--> ( 1 ) . بنگريد : عاملى ، شيخ حر ، امل الامل ، ج 1 ، صص 139 - 138 ( 2 ) . قصص ، 27