الشيخ رسول جعفريان
56
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )
فتحنامه مقرر گرديد و خوانى پر از زر سرخ كرده و چارقبى با تكمههاى طلا بر بالاى آن گذاشته ، بر پهلوى منبر نهادند از براى خطيب . . . القصه حافظ زين الدين بر منبر برآمد و فتحنامه بنياد كرد كه قل اللهم مالكالملك . . . چون فتحنامه به آنجا رسيد كه فرمودهاند كه بر هفده كس از صحابه لعن كنند ، حافظ زين الدين به جانب شيخ الاسلام و اكابر نگاه كرد . شيخ الاسلام گفت كه : آ حافظ فتنه مانگيز و خون خلايق را مريز و هرچه گويند بگوى . حافظ زين الدين قريب به ده سطر كه در باب لعن بود در ميان گذاشت . قلى جان آشفته گرديد و گفت اين چه كس است كه در نشان شاه خيانت كرده است ؟ حافظ حسن على گفت : وى چگونه لعن كند كه نام وى زين الدين ابو بكر است و پدر كلان وى شرف الدين عثمان است . امير محمد امير يوسف گفت : اى حافظ ! چه بدبخت كسى تو ! چرا دروغ مىگويى ؟ نام وى زين الدين على است . . . فى الحال مير قلى جان برخاست و حيدر على مداح را بر منبر فرستاد تا ريش و گريبان او را گرفته گفت : هى خارجى ! زود باش لعن كن و او را مجال سخن هم نداد و از منبر فروكشيد و هنوز بر زمين قدم ننهاده كه قزلباشى شمشير بر سر او زد كه تا ميان ابروى وى شكافت . قريب به ده قزلباش او را به شمشير در پاى منبر پاره پاره كردند . در مسجد جامع در دم آن روز رستاخيز برخاست . حافظ خوش متعين بود از مريدان مولانا نور الدين جامى ، گفت كه مسكين حافظ زين الدين شهيد شد . مىخواستند كه او را نيز پاره پاره كنند . جمعى درخواست كردند و چهار هزار خانى قبول كردند و خلاص شد . » به هر روى در آن ميان ، اوضاع بر هم ريخت و « قريب هفت كس هلاك شدند » واصفى و ميرزا بيرم هم روى به گريز نهادند ، در حالى كه « آن مقدار شعور نمانده بود كه دانيم كه بيرون مىبايد رفت و از پيش در بازمىگشتيم و به در ديگر مىرفتيم و آنجا نيز حال همين بود . از بالاى مسجد جمعى از قزلباش ، اشرفىها بر سر مردم مىريختند و هيچكس پرواى آن نداشت و از زمين بر نمىداشت . يارى پيدا شد و ما را از آنجا بيرون برد و هيچ نمىدانستيم كه به كجا مىرويم ، به پيش مدرسه و خانقاه سلطان حسين ميرزا رسيديم دانستيم كجاييم . از مسجد جامع تا به آنجا قريب به پنجاه سر ديديم كه بر سر نيزهها كرده مىبردند و مىگفتند كه ، اى سنّى سگان خارجى عبرت بگيريد ! و مير شانهتراش رافضى مشهورى بود در لعن اصحاب صوتى بسته بود در آهنگ عراق و قريب به هزار كس به وى جمع شده بود و آن صوت را مىگفتند و به جانب سر خيابان متوجه بودند و هركس به ايشان همراه مىشد ، او را مجال برگشتن نبود و هر زمان سر بر نيزه مىگذرانيدند تا بر سر مزار مولانا جامى رسيدند ؛ قريب به ده هزار كس جمع شده بود ، در آن ديار هر كجا در و پنجره و كرسى و تخته كه بود همه را بر بالاى قبر مولوى انداختند و بلندى آن مقدار سر