الشيخ رسول جعفريان

57

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )

ايوان مزار بود ، بعد از آن آتش زدند . چون آتش درگرفت ، از يك تير پرتابى نزديك نمىشد رفتن ؛ از آتش نمرود ياد مىداد . فقير و ميرزا بيرم از يكديگر جدا افتاديم . در سر محلهء مقربان جمع كثيرى لعن مىكردند . طالب علمى كه سالها به هم مصاحب بوديم و او را سنى و مسلمان اعتقاد داشتيم ، پيدا شد . به او گفتم : اى يار چرا ايستاده‌ايم و اين مهملات را تا چند شنويم ، بيا تا برويم . آن بدبخت فرياد برآورد كه اى ياران ! بياييد كه اينك خارجى . » واصفى از دست او مىگريزد و به كوچه‌اى كه نامش كوچه شفتالو است ، وارد مىشود ؛ اما باز آن شخص او را مىبيند و فرياد مىآورد كه « اى ياران اينك آن خارجى » . واصفى مىافزايد : « خلايق همه به دنبال من شدند و سنگ و كلوخ به مثابهء باران بر سر من مىباريد و من در آن كوچه مىدويدم . » به هر حال او مىگريزد و وارد ويرانه‌اى مىشود و جمعيت هم به دنبال او ، و در حالى كه او خود را در لابلاى هيزم‌ها مخفى كرده « آن طالب علم آن جماعت را گفت كه ، اى عزيزان ! اگر فىالمثل يزيد را بكشيد معلوم نيست كه آن مقدار ثواب يابيد . اين شخصى است كه شاه اسماعيل و تمام سلسلهء او را هجو كرده ، تحفه‌اى براى شاه مثل او نيست . » آن‌ها خواستند هيزم‌ها را آتش زنند كه غوغايى برخاست و جمعيت پى آن غوغا رفت و واصفى نجات يافت . « 1 » « چون شش ماه از زمان شاه اسماعيل گذشت » يك‌بار واصفى ، ميرزا بيرم را ديد كه سراسيمه رسيد و گفت كه « محب على برادر حسن على مداح از عراق آمده ، به قصد آن كه انتقام برادر خود را از ميرزا بيرم كشد ، و ندا در داد كه هركس ميرزا بيرم را به من تسليم كند ، همسنگ او اشرفى به وى تسليم نمايم . » ميرزا اين خبر را در مجلسى داد كه عياشى و رقص و آوازه‌خوانى در اوج بود و « مجلسى كه چون عقد ثريا جمع شده بودند ، مانند بنات النعش منتشر گرديد . » واصفى و ميرزا بيرم و شاه قاسم عهد بستند كه به مكه روند و از مهلكه بگريزند . از هرات به مشهد آمدند و در ميدانى كه معركه بود به تماشا ايستاده بودند كه ناگاه كسانى اطرافشان ريخته آن‌ها را دستگير كردند و آن‌ها را « به در خانهء حاكم مشهد كه عين القضاة نام داشت بردند . » در آنجا محب على به قاضى گفت كه « اين دو كس كشندهء برادرم حسن على مداح‌اند و مدت پانزده سال است كه از غصهء اينها كاسه‌هاى خون خورده‌ام . . . عين القضاة گفت اول دوازده چوب دستور شاهى را كار فرمايم ، بعد از آن تحقيق نمايم . » كسانى شهادت دادند كه واصفى او را منع مىكرده ، لذا واصفى را رها ساختند و « ميرزا بيرم را حكم شد كه در سر سنگ پاره پاره سازند . » به طور موقت ميرزا بيرم را در خانه‌اى حبس كردند و واصفى آزاد شد . اندكى بعد شاه قاسم را ديد و با هم به سراغ آن خانه رفتند و به هر

--> ( 1 ) . واصفى ، همان ، ج 2 ، ص 252