الشيخ رسول جعفريان
53
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )
به هر روى ، آن دو از مسجد جامع بيرون رفته و پس از آن به خانهء يكى از دوستانش كه اهل كتابت و قلم بود ، رفتند . واصفى مىگويد كه « غياث الدين محمد از تعرضات روافض بسيار مقبوض و مكدّر بود و به هيچ وجه از خاطرش نمىگشود . » در اين محفل خواجه نصير كه گويا صاحب منزل بوده ، داستانى از روافض نقل كرده است كه بسيار زشت و نارواست و نشان از آن دارد كه در ادب سنيان آن ديار از اين قبيل داستانها بر ضد روافض فراوان بوده ، چه در اين كتاب نمونههاى ديگرى نيز يافت مىشود . در اين داستان ، از يك سيستانى ياد شده كه وقتى بدين شهر - گويا مشهد - درآمد ، مجلسى از رافضيان را ديد كه صورتى از خلفاى ثلاثه را حاضر كرده ، محاكمه و سپس از بين بردند . در همين داستان صورت پيامبر صلى الله عليه و آله را هم حاضر كردند ، و به دليل آن كه او كارى براى امامت على عليه السلام نكرد آن را هم از بين بردند ! وقتى صورت خدا را حاضر كردند تا آن را هم به همين جرم از بين ببرند ، آن سيستانى صورت خدا را دزديد و فرار كرد و به خانهاى كه تنى چند از سيستانيان در آن بودند درآمد . وقتى داستان فرار خود را تعريف كرد ، به او گفتند : عجب كار خطرناك كردى ، خدا تو را خلاص كرد . آن سيستانى گفت : خوب مىفرماييد ، من نيز خداى را خلاص كردم و آن صورت را از زير بغل بيرون آورد ! و البته پس از اين داستان است كه « غلغلهء خندهء حضار مجلس به ثريا رسيد و غنچهء نشاط غياث الدين محمد شكفته گرديد . » « 1 » پس از آن در آن مجلس « هريك از افاضل در شكست روافض حكايت گفتن گرفتند . » يكى گفت : سلطان محمد خدابنده ( م 716 ) كه يكى از اولاد چنگيز خان بود ، شخصى او را رافضى ساخته بوده ، و مولانا ارشد كه در لطافت و ظرافت مشهور است در ملازمت او مىبوده و آن پادشاه را به مولانا مباسطتى مىبوده ؛ يك نوبت پرسيده كه مولانا ! شپش كافر است يا مسلمان ! مولانا ارشد فرمودهاند كه نشايد كه گويم مسلمان است ، زيرا كه او را مىكشند و كشتن مؤمن روا نيست ، و نشايد كه گويم كافر است از آن سبب كه كافر را خداى تعالى نجس گفته كه إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ ، پس با وى نمازگزاردن روا نباشد ، غالبا كه آن ( بدبختك ) رافضى است ! . چنين گويند كه آن پادشاه به همين سخن از رفض برگشت و به دين اهل سنت درآمد . كسى نقل نمود كه همين پادشاه در تسنن به مرتبهاى رسيد كه چون به سبزوار درآمد ، حكم كرد كه عمر نامى پيش من آريد و الا شمايان را قتل عام مىكنم . آن جماعت بسى گشتند ، در گلخن حمام پير مفلوك مريضى يافتند كه او را از حيات رمقى بيش نبود . او را در زمبرى نهاده ، پيش شاه آوردند . شاه در غضب شد كه اى مردكان ! از اين
--> ( 1 ) . واصفى ، بدايع الوقائع ، ج 2 ، ص 223 - 225