الشيخ رسول جعفريان

54

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )

ولايت اين نوع عمر پيش من مىآريد ؟ در ميان رفضه ظريفى بود ؛ گفت : شاها معذور داريد كه در اين آب‌وهوا عمر بهتر از اين نمىشود . پادشاه در خنده شد و ايشان را بخشيد » . « 1 » حكايت بعدى واصفى از قول فرد ديگرى كه در آن مجلس حاضر بوده چنين است : سنىاى بود از ولايت خراسان به سبزوار آمده بود و شخصى بود از غلاة رفضه ؛ نام عمر را در كف پاى خود به سوزن و نيل كنده بود و پاى خود بر نجاست‌ها مىنهاد . روزى همين شخص ديوار مىزد و خراسانى را مزدور گرفته بود ؛ رافضى بر سر ديوار نشسته بود و سنّى به وى گل مىداد ، نگاه كرد بر كف پاى وى نام حضرت عمر را نوشته ديد . بيل را محرّف كرده ، تيغ‌وار چنان بر ساق پاى او زد كه پايش قلم گرديد . آن رافضى بيفتاد و بىهوش شد . جمعى اين سنّى گرفتند و گفتند : چرا چنين كردى ؟ گفت : نام كسى را بر كف پاى خود نقش كرده بود كه من هر بار كه مىبينم تصور مىكنم كه تيرى است كه بر چشم من مىخورد . آن جماعت رفضه گفتند كه اى عزيز ! تو از ما بسيار در پيش بودى ، ما به گرد پاى تو نمىرسيم و او را تعظيم و تكريم بسيار كردند ! « 2 » اندكى پس از واصفى و غياث الدين محمد عزم حمام مىكنند . واصفى مىنويسد : « شخصى در گرم‌خانه را گشاد و در ما نگاهى كرده ، گفت : افساريكان « 3 » خراسانى اينجا بوده‌اند ؟ و صحابهء كرام را بسيار دشنام داد » . غياث الدين محمد از اين كار او خشم گرفته ، وى را در حوضى كه آب جوشان داشت ، انداخت . واصفى گويد كه ما به سرعت از گرم‌خانه بيرون آمديم و شروع به پوشيدن لباس كرديم و من از عجله « به جاى گريبان ، پاچهء تنبان بر سر مىكشيدم و پيراهن را تنبان خيال كرده ، آستين‌هايش را در پاى مىكردم » . در اين لحظه حمامى متوجه مرگ آن شخص شده ، به ما گفت : « سيف سراج كه يكى از اعيان مشهد است ، در آبخور گرم‌خانه مرده است و به غير شما كس در حمام نيست . غياث الدين محمد آغاز تندى و بىحيايى كرده ، گفت : گيدى خر ، سيف سراج را به ما سپرده بودى ؟ » در اين لحظه مردم اجتماع كردند و كسان سيف سراج هم سررسيدند و « آن جماعت ما را در لت كشيدند و آن مقدار زدند كه فوق آن متصوّر نباشد . » پس از آن اين دو نفر را نزد قاضى بردند و قاضى كه در آن وقت كار داشت دستور داد تا آنان را اكنون زندانى كنند تا او برگردد . واصفى گويد : ما را به خانه‌اى درآوردند كه قرناقى داشت و ما را در آنجا انداختند و محبوس ساختند و در را بر روى ما قفل كردند . واصفى سر به ناله برداشته و به غياث الدين اعتراض مىكند كه چرا چنين كردى ؟ غياث الدين گويد : « رافضى كافر بدبخت ، كافر ملعونى كه صحابهء پيغامبر را ناسزا مىگفت ، او را كشتم ؛ اميد است كه اين

--> ( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 226 ( 2 ) . همان ، ج 2 ، ص 227 ( 3 ) . در يكى از پاورقىها قبل اصطلاح افسار كردن را توضيح داديم .