محمد حسن خان اعتماد السلطنه

631

چهل سال تاريخ ايران ( فارسى )

جانى كاشانى و كشف الحيل عبد الحسين آيتى و امثال اينها ) . چون ميرزا على محمد را به قلعهء چهريق بردند ملا حسين به همراهى يكى از هم‌شهريهاى خود به ماكو و از آنجا به ملاقات سيد رفت . سيد در اين وقت دستور داد كه پيروان او همه در خراسان اجتماع كرده مطابق دستور ملا حسين عمل كنند . ملا حسين به خراسان رفت اما گرفتار شد و بعد از حبس فرار كرد و تبليغ‌كنان به مازندران رفت و جمعى را دور خود گرد آورد تا براى نجات ميرزا على محمد به تبريز بروند . چون بابيان در قلعهء طبرسى نزديك بارفروش اجتماع كرده بودند او نيز ابتدا نزد آنها رفت و رياست آن عده را به دست گرفت و با قواى دولت به جنگ برخاست و عجب اين است كه طلبهء جوان قواى دولتى را چند ماه معطل و سرگردان داشت . جنگها كرد و سرانجام به واسطهء گلوله‌اى كه به شكم و سينهء او خورد در سى و شش سالگى در شب دهم ربيع الاول سال 1265 كشته شد و جسدش را در بن ديوار مقبرهء شيخ طبرسى با لباس و اسلحه‌اى كه داشت دفن كردند . ملا حسين علاوه بر جسارت و تحصيلاتى كه داشت ظاهرا با خارجيان هم مربوط بود ( امير كبير و ايران ، ج 1 چاپ 2 ص 243 ) و مقام او در دعوت بابيه چنان بود كه اگر او نبود اين كار به هيچ‌جا نمىرسيد و برخى برآنند كه غالب گفته‌ها و نوشته‌هاى ميرزا على محمد القاء ملا حسين بوده است و در حقيقت سيد آلتى بوده است در دست او . براى شرح مفصل كارهاى او رجوع شود به كتب تاريخى دورهء قاجاريه و كتاب نقطة الكاف حاج ميرزا جانى كاشانى . حاج محمد على بارفروشى ( ص 62 - ص 38 چاپ اول ) پسر محمد صالح و متولد 1231 هجرى قمرى ، نخست در بابل و سارى تحصيل كرد و در هجده سالگى به كربلا رفت و چهار سال در حوزهء درس سيد كاظم رشتى حاضر شد و مانند ديگر شاگردان سيد اهل رياضت و زهد و تقوى بود . بعدا به ايران آمد . چون سيد درگذشت و سروصداى مدعيان جانشينى او بلند شد ملا محمد على كه همان اوقات عازم حج بود به شيراز آمد و در آنجا به وسيلهء ملا حسين بشرويه‌اى و ملا - على بسطامى به ميرزا على محمد باب گرويد و چون مراد هم عازم حج بود ، مريد و مراد باهم نه ماه در سفر و حضر انيس و جليس بودند و پس از بازگشت ، در شيراز ملا - محمد على و يكى دو تن ديگر علنا شروع به تبليغ در امر باب كردند . حسين خان آجودانباشى آنها را تنبيه و تبعيد نمود . ميرزا على محمد كه چندى در بوشهر مانده بود ديرتر از آنان به شيراز رسيد . آنها نيز دوباره به ديدن او آمدند و سيد او و يكى ديگر را به كرمان نزد حاجى محمد - كريم خان فرستاد تا وى را به ارادت باب دعوت كنند و حاجى محمد كريم خان به شدت مخالفت و آنها را از كرمان بيرون كرد .