محمد حسن خان اعتماد السلطنه

608

چهل سال تاريخ ايران ( فارسى )

عضدى ، ص 35 چاپ 2 ) در لشكركشى هرات در زمان محمد شاه شركت داشت و رشادتهائى از خود بروز داده بود . ( خاطرات اعتماد السلطنه ، ص 1303 ) پس از مرگ محمد شاه كه سيف الملوك ميرزا پسر على ميرزاى ظل السلطان به طلب پادشاهى برخاست و عده‌اى از ايلات قزوين را دور خود جمع كرد سليمان خان كه رئيس سواران اطراف طهران بود او را دستگير ساخت و به طهران آورد . آنگاه از طرف امير كبير مأمور شد كه به اتفاق نور محمد خان عم سالار با او و جعفر قلى خان شادلو مذاكره و آنها را به اطاعت دولت ترغيب نمايد و او در مورد جعفر قلى خان توفيقى حاصل كرد و او را به طهران آورد . پس از آن امير كبير او را مأمور دفع ياغيان مازندران ساخت و او اين مأموريت را هم به خوبى انجام داد . در 1278 مأمور نظم لرستان و خوزستان شد و در 1281 به اتفاق ميرزا محمد خان قاجار سپهسالار مأمور تنبيه تركمانهاى استراباد و نظم آن حدود شد . در اواخر سال 1285 به حكومت و فرماندهى قواى استراباد مأمور شد و در اوايل سال بعد لقب صاحب اختيار به او داده شد . حكومت او در اين منطقه هفت سال طول كشيد و در 1292 به طهران احضار شد و دوباره در 22 شوال همان سال به حكومت استراباد مأمور شد و در اين مأموريتها از تركمانها عدهء بسيارى را به قتل رسانيد . ( خاطرات اعتماد السلطنه ، ص 53 و 417 ) در 1296 به رياست قشون خراسان منصوب شد و در 1300 مأمور تعيين حدود جديد ايران و روس از طرف خراسان شد و شرح اين مأموريت را ارفع الدوله مترجم او در كتاب شرح حال خود به نام « ايران ديروز » نوشته است . ( نيز خاطرات اعتماد السلطنه ، ص 287 ) در پايان اين مأموريت در تاريخ 20 ربيع الثانى 1307 به اتفاق سهام الدوله ايلخانى بجنورد به طهران آمد و به حضور شاه رسيد و در اواسط رمضان 1309 در طهران درگذشت . ( خاطرات اعتماد السلطنه ، ص 921 ) ساعد الدوله ، حبيب الله خان تنكابنى ( ص 59 - ص 35 چاپ اول ) پسر ولى خان سرتيپ تنكابنى و پدر محمد ولى خان سپهسالار اعظم . پدر و پسر هردو در اردوى هرات همراه محمد شاه بودند . پدر كشته شد و لقب و منصب او به پسرش رسيد و پس از رسيدن به طهران حكومت تنكابن و كجور و كلارستاق را نيز به دو دادند و در 1286 ملقب به ساعد الدوله شد . در 1298 به حكومت استراباد رسيد و تا 1303 در آن مقام بود و در شوال 1299 كه در آنجا شورش پديد آمده بود آن را فرونشاند . ( خاطرات اعتماد السلطنه ، ص 215 )