محمد حسن سمسار

256

جغرافياى تاريخى سيراف ( فارسى )

تمدن كرده ، و مدينه فاصله شده . . . . و ترتيب ابنيه و امكنه و اسواق از كثرت ازدحام چنان بود كه دكاكين و حجرات و رباع . مصفف ، و مطبق مثى ، و ثلاث و رباع بنا كرده‌اند . عضد الدوله فنا خسرو شهنشاه ، سيراف را مخيم عز و اقبال ، و مركز رايت سلطنت و جلال خود ساختى و از نتايج همت آسمان فرساى آن پادشاه بنائى فسيح اركان منيع بنيان فرمود ، و آن را فيل‌خانه عضد گويند . در آن تاريخ از اماجد سيراف ناخدائى بود قيصر نام ، اندك بضاعت بسيار قناعت بوقتى كه قيصر وجود را از ميزان روح بپرداخت . . . . . از وى سه پسر ماند . مهتر را نام قيس بود ، و در اتلاف و تبذير نصيحت ناپذير ، تمامت اندوخته پدر را در اندك مدتى برانداختند . . . . و بضرورت جلاء و وداع اهل و سكن بايست كرد و مولد و منشاء را بمادرى پير كه داشتند باز گذاشتند . . . . و بجزيره قيس نقل كردند . » پسران قيصر در جزيره قيس بماهيگيرى روزگار ميگذراندند . در آن وقت در سيراف شيوه بازرگانان و ناخدايان اين بود كه چون عازم سفر دريا ميشدند ، براى آنكه دعاى خير بينوايان بدرقه راه آنان باشد ، از ايشان متاع مختصرى ميگرفتند و با خود بشهرهاى دور مىبردند تا با فروش آنها سودى عايد آن بينوايان گردد . در زمانى كه پسران قيصر در قيس به سختى زندگى ميكردند . ناخدائى از سيراف عازم سفر شد « و از مادر قيصر بضاعتى خواست عجوز حاضر شد و ايمانى مغلظه ياد كرد كه . . . . از مال جهان جز گربه‌اى ندارد . ناخدا از غايت كرم تا بر صفحه حال او آثار خجالتى پيدا نشود ، گفت . . . . آن را باخود در جهاز بريم تا حالى دفع حشرات و موذيات مىكند چون بسلامت مراجعت افتد ، در مقابله آن تفقدى كرده آيد عجوز گربه بفرستاد ، و كشتى بادبان بركشيد تا بر ساحلى از اقصاء بلاد هند انجر ( لنگر ) انداخت . ناخدا . . . . . انواع ظرايفى كه شايستگى حضرت ملوك داشت برگرفت و