محمد حسن سمسار

257

جغرافياى تاريخى سيراف ( فارسى )

متوجه آن سواد شد . . . . و طرف بعرض رسانيد ساعتى بر گوشه بساط بنشست ناخدا ديد كه پادشاه و درباريان ، گيسو و ريش‌هاى خود را در لوله‌هاى زرين مخفى كرده‌اند در شگفت ماند . و به اطراف نگريست . گله‌هاى بزرگ موش ديد كه در قصر ميگرديد ، و چون سفره بگستردند ، ديد كه بر سر هركس كه بر سفره نشسته ، مردى چوب بدست ايستاده تا موشانرا براند . ناخدا با خود انديشيد كه « همانا طائر دعاء آن عجوز . . . . بر نشيمن اجابت طيران خواهد كرد و بدين وسيلت بقيه عمر خود و فرزندان از بيچارگى به آسودگى رسيد . . . . » ناخدا بكشتى بازگشت و روز ديگر گربه را در قفسى كرده ، با خود بقصر شاه آورد و در ميان موشان رها ساخت . گربه در اندك مدتى موشانرا تار و مار كرد . « پادشاه و حاضران تا نيمه روز تفرج آن گربه پلنگ صولت شيردل ميكردند ، و در غايت بشاشت از بازرگانان سئوال فرمودند كه اين چه نوع حيوانست ؟ و در كدام زمين باشد ؟ . . . . گفت كه اين حيوان عدو موش است ، و نام او بپارسى گربه است . » ناخدا سپس داستان پيرزن بازگفت و كالاى خود بفروخت و كالاى تازه خريدارى كرد . آنگاه « به خدمت پادشاه شتافت تا دستبوسى و وداع كند . . . . . . ناخدا پرسيد : آيا خود او پيرزن را براى گربه‌اش كمكى كند يا پادشاه در حق او مرحمتى مىنمايد ؟ پادشاه فرمود كه باز گردد ، كه او را چيزى تعيين فرموده‌ايم و در ساحل آماده . . . » ناخدا بساحل آمد ، كشتى بزرگى پر از نفايس ، با غلامان قوى هيكل ديد . سپس بسوى سيراف بادبان كشيد چون خبر ورود ناخدا به پيرزن رسيد نزد ناخدا آمد و پرسيد « بضاعت مزجاة او . . . . هيچ منتج فايده شده . ؟ » ناخدا گفت كه در برابر گربه « جهازى مشحوى بانواع نعمت نامعدود . . . آورده‌ام و در سواحل بداشته عجوز شكسته‌تر گفت ، افسوس كردن بر عجزه از عادت مرضيه . . . . . شما معهود نبود . » ناخدا پيرزن را بساحل برد و كشتى به دو نشانداد . او نيز پسران خود را از جزيره قيس بخواست و بنى قيصر از بركت