عباس اقبال آشتيانى

9

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

كه قبل از فوت پدر قطب الدين لقب داشت رسيد . سلطان محمد پسر كوچكتر سلطان تكش بود ، پسر بزرگتر او ملكشاه قبل از فوت پدر وفات يافت و چون در ايّام حيات تكش وليعهدى نصيب او بود بعد از فوت وى پسرش هندو خان مدّعى علاء الدّين محمد گرديد و سلاطين غور نيز علىرغم علاء الدّين محمد جانب او را گرفتند . مقارن جلوس علاء الدين محمد سلطنت قسمتى از افغانستان حاليه و هندوستان غربى در دست سلاطين غور بود و دو برادر يعنى سلطان غياث الدّين و ملك شهاب الدّين آن ولايت را در تصرف داشتند . اين دو برادر كه بر هرات و غزنين و بلخ و كابل و سيستان و كرمان استيلا يافته و سلسلهء غزنوى را برانداخته و بر طايفهء غز در قسمت شرقى خراسان قديم و كرمان غالب آمده بودند فوت سلطان تكش را موقعى مناسب براى دست‌اندازى بخراسان پنداشتند و بمرو و طوس تاختند و تا جرجان و بسطام از جانب خود شحنه فرستاده به آزار و عقوبت رعاياى خوارزمشاهيان مشغول شدند . سلطان محمد خوارزمشاه بيك حمله لشكريان غور را منهزم كرد و غوريان از در عذرخواهى درآمده مورد بخشايش و عفو خوارزمشاه قرار گرفتند ( 597 ) . سلاطين غور كمى بعد باز تهيهء سپاه ديده بسرخس آمدند و از سلطان محمد واگذارى بعضى از ولايات خراسان را خواستند چون سلطان زير بار تسليم نرفت ملك شهاب الدين بطوس حمله برد و بتعرض مردم و ضبط اموال ايشان پرداخت و عامه را سخت از خود متنفر نمود از قضا در همين ايام برادرش سلطان غياث الدين مرد و شهاب - الدين بمرو رفت ولى در آنجا گرفتار لشكريان خوارزم شد و سپاهيانش شكست يافتند ( 598 ) . غوريان بار سوم به خيال نرم كردن دست‌وپنجه با خوارزمشاه لشكر بخوارزم كشيدند و شهاب الدين اين‌بار با عده‌اى بسيار و چندين زنجير فيل به كنار جيحون آمد و خيال استيلاى مقرّ سلطنت سلطان محمد را داشت ولى مردم خوارزم دست اتفاق به يكديگر دادند و خوارزمشاه نيز از گور خان قراختائى و عثمان خان صاحب سمرقند كمك خواست و شهاب الدين را شكستى سخت داد به‌طورىكه پادشاه غور نزديك بود در معركه بدست قراختائيان هلاك شود ولى به وساطت عثمان خان كه راضى بهلاك يك نفر سلطان مسلمان بدست كفار نبود جانى به‌سلامت از ميدان بدر برد و براى تدارك كار و تلافى اين وهن بهند رفت تا شايد در آنجا كارى از پيش ببرد اما به سال 602 كشته شد و ممالك او بدست