عباس اقبال آشتيانى

424

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

بالاخره منهزم شدند و شاه محمود و شاه شجاع بامر پدر ايشان را تا نخجوان تعقيب كرده در آن حدود بعيش و عشرت پرداختند امير مبارز الدّين براى سرزنش دو پسر خود فتحنامه را باسم شاه يحيى بولايات فرستاد و پسران را مورد ملامت قرار داد و همين مسئله مقدّمهء بروز دشمنى بين آن پسران و پدر ايشان گرديد . امير مبارز الدّين بعد از چندى اقامت در تبريز شنيد كه سلطان اويس جلايرى عازم تبريز است صلاح خود را در مراجعت بشيراز ديد و چون در راه نيز دست از تخفيف پسران خود برنداشت و غالبا ايشان را بسياست و كور كردن تهديد مىنمود شاه شجاع و شاه محمود هم بر جان خود ترسيده با شاه سلطان كه او نيز از امير رنجيده بود همدست شدند و قرار شد كه در رسيدن باصفهان امير مبارز الدّين را بگيرند و مقيد كنند . در 15 رمضان سال 759 توطئه‌كنندگان نقشهء خود را بمعرض انجام گذاردند و بالاخره امير مبارز الدّين را گرفته ابتدا در قلعهء طبرك محبوس كردند و بعد در 19 همان ماه سلطان شاه بفرمان شاه شجاع چشم امير را ميل كشيد و بعد از اين حركت او را از طبرك به قلعهء سفيد فارس « 1 » فرستادند . « 2 »

--> ( 1 ) - از قلاع مستحكم كوه‌گيلويه بين بهبهان و شيراز ( 2 ) - واقعهء كور كردن امير مبارز الدين را چند نفر از شعراى زمان او در اشعار خود ذكر كرده‌اند از آن جمله يكى از ايشان مىگويد : يك‌چند شكوه همتش پيل كشيد * يك‌چند سپه ز هند تا نيل كشيد پيمانهء دولتش چو شد مالامال * هم روشنى چشم خودش ميل كشيد خواجه سليمان ساوجى گفته است : آنكه از كبر يك وجب مىديد * از سر خويش تا به افسر هور آنكه مىگفت شير شرزه منم * روز هيجا و ديگران همه گور قوة الظهر پشت او بشكست * قرة العين كرد چشمش كور تا بدانى كه با سعادت و بخت * برنيايد كسى به مردى و زور خواجه حافظ در اين باب و در خصوص تندى خلق و سخت‌گيريهاى امير مبارز الدين مىگويد : دل منه بر دنيا و اسباب او * زانكه از وى كس وفادارى نديد كس عسل بىنيش از اين دكان نخورد * كس رطب بىخار از اين بستان نچيد گر به ايامى چراغى برفروخت * چون تمام افروخت بادش در دميد بىتكلف هركه دل به روى نهاد * چون بديدى خصم خود مىپروريد شاه غازى خسرو گيتىپناه * آنكه از شمشير او خون مىچكيد گه بيك حمله سپاهى مىگرفت * گه بهوئى قلب كوهى مىدريد سروران را بىسبب مىكرد حبس * گردنان را بىگنه سر مىبريد از نهيبش پنجه مىافكند شير * در بيابان نام او چون مىشنيد عاقبت شيراز و تبريز و عراق * چون مسخر كرد وقتش دررسيد آنكه روشن بد جهان‌بينش به دو * ميل در چشم جهان‌بينش كشيد .