عباس اقبال آشتيانى

140

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

و بىباكى و عزم و اراده و سرعت عمل در جنگ نظير نداشت ولى متأسفانه از قوهء تدبير و ادارهء لشكر خالى بود و مثل عموم سرداران ترك‌نژاد در بىرحمى و قتل و غارت از هيچ سفاكى عقب نمىماند و به هيچ‌وجه در تمام مدت جهاندارى بفكر ادارهء امور كشورى و انتظام لشكر و بدست آوردن دل رعايا و فراهم ساختن متحدينى جهت خود نبود و حكم شمشير را هميشه در پيشرفت كارها قاطع مىشمرد . از همه بدتر عياشى و شراب‌خوارگى بخصوص در آخر كار چنان او را فريفته و از خود بى خود كرده بود كه در جنب آن از پيش آمدن دشمن نيز انديشه‌اى بخاطر راه نمىداد چنان كه در شبيخونى كه مغول در دشت موقان به خرگاه او زدند و در حمله‌اى كه در حدود آمد به لشكريان او وارد آوردند در همه موقع جلال الدين غرق مى ناب و سر - گرم خمار شراب بود و در آخر كار گويا جز عيش‌ونوش منظورى ديگر جهت گذراندن ايام تشخيص نداده بود و با اينكه سپاهيان تاتار پشت‌سر او بودند چنان كه بايد بشأن ايشان و تدبير كار خود اعتنائى نمىكرد مخصوصا در موقعى كه براى استمداد از سلاطين شام و الجزيره به اطراف ديار بكر آمده بود همين‌كه بين او و مغول مختصر فاصله‌اى پيدا شد و فرصتى بدست آمد دست به كار باده‌نوشى و عشرت‌طلبى زد و امراى او نيز چنين كردند و يك‌باره از توجه به كار دفاع غافل شدند و يكى از ارباب كمال در آن حال گفت : شاها ز مى گران چه برخواهد خاست ؟ * وز مستى هر زمان چه برخواهد خاست ! شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پيش * پيداست كزين ميان چه برخواهد خاست ! جلال الدين غلامى داشت قلج نام كه فوق‌العاده محبوب سلطان بود ، اتفاقا غلام را مرگ فرارسيد سلطان در اين واقعه بسيار گريست و يك‌باره زمام خوددارى و اختيار عقل از كف او بدر رفت و حركاتى كرد كه از هيچ عاقلى سرنزده بود و او را در پيش چشم خردمندان و امرا و سران لشكرى خفيف و پست كرد و آن اينكه امر داد تا لشكريان و امرا پياده در تشييع جنازهء غلام حاضر شوند و نعش او را از محلى كه تا تبريز چند فرسخ بود پياده همراهى كنند و خود او نيز مقدارى از اين فاصله را پياده آمد تا بالاخره باصرار امراء و وزير خود بر اسبى نشست . چون نعش بتبريز رسيد امر داد تا اهالى به جلوى تابوت بيرون آيند و بر آن ندبه و زارى كنند و كسانى را كه در اين عمل قصور كرده بودند مورد بازخواست سخت قرار داد و امرائى كه به شفاعت