عباس اقبال آشتيانى
131
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
محمد را از قلعهء اردهن بيرون آورده جسد آن پادشاه تيرهبخت را سوختند . محمّد نسوى منشى مخصوص سلطان جلال الدين كه از سال 622 ببعد پيوسته در خدمت جلال الدين مىزيسته مىگويد : در خلاط شبى سلطان مرا به خدمت خود احضار كرد ، پيرزنى محتال نزد او ديدم كه مدعى رساندن نامهاى از زكىّ الدّين عجمى از مقربان الملك الاشرف بعنوان سلطان بود مضمون اين نامهء مزور آنكه اگر سلطان 5000 دينار پيش زكى الدين عجمى بفرستد و زكى الدين آن را در ميان سپاهيان پراكنده نمايد خواهد توانست دل ايشان را با سلطان يكى كند و آن جمع را بتسليم خلاط و گشودن - دروازههاى شهر وادارد سلطان در اين باب با من مشورت كرد ، چون مرا چندان فريفتهء آن پيشنهاد نديد در شگفت شد و پرسيد كه چرا در قبول آن متوقفى و چون به گرفتن خلاط حرصى شديد داشت بتسليم مبلغ مطلوب راضى بود ، گفتم من زكى الدين را موقعى كه از طرف الملك الاشرف برسالت پيش سلطان آمده بود ديده و با او مكالمه كردهام ، سلطان نيز درجهء درايت و صوابانديشى و عقل و زيركى او را سنجيده ، بعيد مىنمايد كه او در چنين امرى عظيم خود را بخطر اندازد و در اين گونه مخاطرات دخالت كند . اگر هم دل او بجانب سلطان گرائيده و در صدد برگشتن از ولىنعمت خود باشد چگونه حصول اين نتيجه را كه مستلزم راضى ساختن جماعتى با رأىهاى مختلف است پيش خاطر خود ممكن پنداشته چه به دست آوردن دل اين جمع بمال و منال امرى مشكل است و اگر يكتن از ايشان به افشاى اين راز لب بگشايد جان او در معرض هلاك خواهد افتاد اين كيفيت در صورتى است كه زكى الدين مبلغ مزبور را براى توزيع در ميان سپاهيان خواسته باشد و اگر چنان كه اين پيرزن مدعى است زكى الدين آن را براى شخص خود مىخواهد باز اقدام او به اين عمل دور از عقل مىنمايد چه زكى الدين مىداند كه اگر شهر را تسليم سلطان كند از مالومنال و ضياع و عقار چندان او را فراهم خواهد شد كه اين مبلغ جزئى را در جنب آن عظمى نخواهد بود . اين بيانات من عزم او را در تسليم 5000 دينار به آن زال مرتال سست كرد اما چون ولعى غريب بتسخير خلاط داشت بالاخره 1000 دينار به پيرزن داد و به او گفت كه اگر آثار صداقت پيغام تو مشهود گرديد بقيه را نيز به تو خواهم داد . زن به شهر برگشت و اين خبر كه اصلى نداشت در ميان لشكريان الملك الاشرف شيوع يافت و زكى الدين پيش عز الدين آيبك به مكاتبهء با سلطان جلال الدين متهم گرديد و عز الدين آن بيچاره را بىآنكه مصدر خطائى شده باشد بقتل آورد و چون جلال الدين خلاط را گرفت يكى از سران سپاه او پيرزال را در دباغخانهاى با شوهر پيرش يافت ، از آن مال 300 دينار مصرف كرده بود ، بقيه را تسليم نمود و خوارزميان بجرم اين تزوير گلوى او را فشردند تا جان سپرد . » ( ترجمه از سيرة جلال الدين منكبرنى - ص 193 ، 194 . ) در ضمن محاصرهء خلاط علاء الدين كيقباد سلجوقى سفرائى پيش سلطان جلال الدّين فرستاد و براى تحكيم روابط دوستانه از جلال الدّين تقاضا كرد كه اوّلا دختر خود را به زوجيّت به پسر او واگذارد و ثانيا ركن الدّين جهانشاه صاحب ارزن الروم پسر عمّ علاء الدّين كيقباد را كه با او سابقهء دشمنى دارد تسليم پادشاه سلجوقى روم