عباس اقبال آشتيانى
مقدمه 17
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
استفاده قرار گرفته است . ولى در آن مبحث از رنگهاى چهارگانه هيچگونه يادى نشده است . بدين ترتيب ، اكثر نويسندگان و پژوهشگران ايرانى و خارجى ، اين چهار اصطلاح آق ، قرا ، گوى و قزل را به معنى و مفهوم عام و صفت مطلق رنگهاى سفيد و سياه و كبود و سرخ معنى و تعبير كردهاند . در صورتى كه اگر كلمه آق را در اصطلاح آققويونلو به نحوى سپيدگوسفندان تعبير و تفسير نماييم ، در كلمات تركيبى آقبلاغ ، آقشهر ، آقداغ ، آقهون و آقاردو به هيچ وجه احتياجى به تعيين نوع رنگ ديده نمىشود . اصولا قشلاق سفيد و سياه و قرمز نداريم كه قراقشلاق و قزلقشلاق بناميم . چمن را كه در تمام دنيا به رنگ سبز مشهور است قراچمن بگوييم ، و براى خدا هم رنگى تعيين كرده او را گوىتنكرى بخوانيم . و چهبسا مىبينيم كه يك محل يا شخصيت با همهء اين رنگها توصيف و تعريف هم شده است . مانند : آقداغ ، قراداغ ، قزلداغ و گوىداغ . آقسو ، قراسو ، قزلسو و گوىسو . علاوه بر اشتمال و اختصاص اين چهار رنگ يا اصطلاح به اماكن جغرافيايى ، گاه ديده مىشود كه يك سلسله يا قوم معين از همه اين اصطلاحات در امور خود استفاده كردهاند . مثلا در سلسله و شجرهء آل عثمان دو نفر به اسم « قزلبوقا » دو نفر به نام « قراخان » ديده مىشود و گوى آلپ هم وجود دارد كه عثمان غازى ضمن مباحثه با فقيه شهر قراحصار از روى تفاخر چنين مىگويد : « اگر تو از آل سلجوق باشى من هم از نسل گوى آلپ هستم . » 5 همچنين ، آقپاشا از امراى مشهور اورخان غازى بود . ملاحظهء همين موارد ، نظريه توتم بودن آق و قرا ، و يا اختصاص آن به تشكيلات قومى را تصريح نمىكند ، و چنين مىنمايد كه اين اصطلاحات را عموم اقوام ترك ، از چين گرفته تا مرزهاى بالكان مىتوانستند به كار برند . از مطالعهء آثار تاريخى چنين استنباط مىشود كه اصطلاحات قزل و گوى در ادوار باستانى بيشتر به كار برده مىشد و اختصاص به نامهاى ممتاز و اعلام داشت ، ولى در دوره ايلخانيان از اين نامها چندان اثرى ديده نمىشود و بيشتر از آق و قرا استفاده شده است . اگر در زمانهاى قديم كلمه آق يا قرا با اعلام و اسماء خاص مانند : قراخان ، قراختائيان ، قرادنيز ، قراكليسا و قراقروم يا آقسرا ، آقحصار ، آقشهر ، آقاردو و همانند اين نامهاى مشخص و مشهور ، به كار برده مىشد ، در دورهء ايلخانيان اين عنوانها عموميت پيدا كرده و هر كجا نهرى بزرگ ديدهاند آن را آقچاى ، آقسو