عباس اقبال آشتيانى

65

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

را بر خود حاكم كردند و چون خبر اين واقعه به چنگيز رسيد پسر خود تولى را مخاطب ساخته گفت اگر تو مردم هرات را جمعا مىكشتى اين فتنه بروز نمىكرد ، سپس ايلچيكداىنويان « 1 » را با 80000 نفر بهرات روانه كرد و دستور داد كه از مردم آن شهر احدى را زنده نگذارد و امر كرد كه از خراسان نيز سپاهيانى بمدد او بروند . لشكريان مغول در چهار ستون بهرات حمله بردند و ايلچيكداىنويان بعد از شش ماه و هفده روز آن شهر را در جمادى الاخرى سال 619 گرفت و سراسر آن را ويران كرد و از مردم آن بر هركس دست يافت روانهء ديار ديگرش نمود . « هرويان در مقام مدافعه و محاربه ثبات قدم نمودند و مدت شش ماه و هفده روز از جانبين غايت سعى و كوشش و نهايت جلادت و خون‌ريزش بتقديم رسانيدند و در شهور سنهء 619 چند روز پىدرپى ايلچيكداى جنگهاى سخت پيش برده و در هر حربى قريب پنج هزار كس از لشكر او كشته و خسته گرديدند . اما از كثرت سنگها و منجنيق جدارباره سوراخ‌سوراخ گشت و از نقب‌ها كه در زير خركها مىزدند قواعد بروج بانهدام رسيد و روزى بيك ناگاه پنجاه هزار گز ديوار افتاده و بر خركها آمده ، چهارصد مرد نامدار از سپاه تاتار ناچيز گرديدند و بعد از اين واقعه بسه روز بنا بر قلت ذخيره كار هرويان باضطرار انجاميد و اختلاف در آراى ايشان پديد آمد و صبح روز جمعه‌اى از جمعات جمادى الاخرى سنهء مذكوره ايلچيكداىنويان از برج خاك‌برسر كه اكنون به خاكستر اشتهار يافته قهرا قسرا شهر را بگرفت و خاك ادبار بر فرق متوطنان آن ديار ريخته به زخم شمشير آبدار رشتهء حيات مرد و زن و پير و جوان را بگسيخت و مدت هفت شبانروز آن لشكر عالم‌سوز به غير كشتن و بردن و كندن و سوختن به كارى نپرداختند و مقدار 1600000 و كسرى از هرويان به درجهء شهادت رسانيدند . آنگاه ايلچيكداى بجانب ولايت هرات رفته چون به قصبهء او به رسيد دو هزار مغول را بهرات بازگردانيد تا اگر كسى از گوشهء بيرون آمده باشد بياران سابق لاحق گردانند و آن دو هزار كافر نابكار كرت ديگر به آن بلده شتافته قرب سه هزار كس را كه مجتمع گشته بودند قتل نمودند و به غير شانزده نفر كه يكى از آن جمله مولانا شرف الدّين خطيب قريه جفرتان بود و در ثقبهء گنبد مسجد جامع پنهان شده بودند هيچ‌كس در هرات زنده نماند ، در تاريخ هرات آورده‌اند كه چون آن بلده از وجود لشكر مغول خالى گشت يكى از آن شانزده كس از مسجد بيرون آمده در بازار بر پيشخوان دكان حلواگرى نشست و مدتى در اطراف و جوانب نگريسته هيچ‌كس نديد ، آنگاه دست بر ريش ماليده فرودآورده گفت الحمد للّه كه دمى به فراغت زديم ، بعد از آن بيست و چهار كس ديگر از بلوكات و ولايات نزديك به آن شانزده كس پيوسته مدت پانزده سال غير از اين چهل نفر احدى در آن بلدهء فاخره و توابع موجود نبود و ايشان در جنبند مسجد جامع كه مقبرهء سلطان غياث الدين است بسر مىبردند و مدت مديد به گوشت قاق كشتگان تغذى مىكردند و در انبار خانها و طويله اسبان گرديده از گندم و جو آنچه به نظر ايشان درمىآمد يك‌يك برمىچيدند تا چند منى غله جمع مىساختند و اندك زمينى را به حيلهء كه توانستند شد يار كرده آن غله را كاشتند تا سالى ديگر در وقت ادراك محصول

--> ( 1 ) - يا ايلچيكتاى