عباس اقبال آشتيانى

43

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

در چنين محلى كه قلب ممالك خوارزمشاهى بود صدمات بسيار وارد كنند ولى پيرى و مصيبت‌زدگى تركان خاتون از طرفى و اختلافات امرا و قشون از طرفى ديگر مانع اين كار شد . چنگيز خان موقعى كه در ماوراءالنهر بود دانشمند حاجب را به سفارت نزد تركان - خاتون فرستاد و پيغام داد كه او تنها با خوارزمشاه جنك دارد و به هيچ‌وجه در خيال تعرض به ممالكى كه تحت ادارهء تركان خاتون است نيست و از او خواست كه يكى از معتمدين خود را پيش چنگيز بفرستد تا خان مغول فرمان حكومت خوارزم و خراسان و مضافات آن دو مملكت را تسليم ملكه نمايد . تركان خاتون كه به اين پيشنهاد چنگيز اطمينانى نداشت همين‌كه شنيد خوارزمشاه از رود جيحون گذشته و ماوراءالنهر را به كلى رها كرده است حرم سلطان و اطفال خرد و نفايس خزاين او را برداشته از خوارزم خارج شد و قبل از آنكه آن سرزمين را ترك گويد جماعتى از وجوه بزرگان و امرا و پادشاهزادگان را كه خوارزمشاه در ايام حيات دستگير كرده و در خوارزم محبوس داشته بود به اين خيال كه فتنهء مغول به زودى خواهد خوابيد و سلطنت خوارزمشاهيان مستقر خواهد گرديد به آب جيحون انداخت تا مبادا بعدها مدعى خوارزمشاهيان گردند . « 1 » بعد از حركت تركان خاتون از خوارزم از امرا و سران لشكرى جمعى در جرجانيه ماندند و زمام امور كشورى در دست شخصى افتاد بنام سپهسالار على و ملقب به كوه - دروغان « 2 » يا دروغينى كه هيچ نوع خبرت و كفايتى نداشت به همين جهت اختلال كارها زيادتر شد و نفاق بين مردم افزايش گرفت و اموال ديوانى طعمهء مختلسين گرديد و حال بدين منوال بود تا آنكه دو نفر از نواب ديوان خوارزمشاه يعنى عماد الدّين مشرف و شرف الدّين وكيل بخوارزم آمدند و بنام خوارزمشاه به ادارهء ديوان خوارزم مشغول گرديدند و كمى بعد از رسيدن ايشان پسران سلطان محمد جلال الدين و اوزلاغ شاه « 3 »

--> ( 1 ) - مشاهير اين جماعت كه قريب دوازده نفر از پادشاهان اسير و بزرگان و صدور و سادات عالىرتبت در ميان ايشان بود بقرار ذيل است : دو پسر طغرل سلجوقى عماد الدّين صاحب بلخ و پسر او بهرام شاه صاحب ترمذ ، علاء الدّين صاحب باميان ، جمال الدّين عمر صاحب وخش ، دو پسر امير سقناق ، برهان الدّين محمّد صدر جهان و برادرش افتخار جهان و دو پسرش ملك الاسلام و عزيز الاسلام و غيره ( نسوى ، ص 39 ) . ( 2 ) - به علت دروغ‌هاى بزرگى كه مىگفت او را اين لقب داده بودند . ( 3 ) - يا ارزلاق .