حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
696
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )
و احوال برادر و دردسر او را بطبيب بگفتند طبيب گفت او را به من بنمائيد پس آن حمال را پيش بردند و چون بديدش مردى بود شگرف و قوى هيكل و جفتى كفش در پاى كرده كه هر پاى منى و نيم بود به سنگ . پس نبض او بديد و تفسره بخواست گفت او را با من بصحرا آريد چنان كردند چون بصحرا شدند طبيب غلام خويش را گفت دستار حمال از سرش فروگير و بر گردن او كن و بسيار بتاب پس غلام ديگر را گفت كفش او از پاى بيرون كن و تائى بيست سرش زن غلام چنان كرد فرزندان او بفرياد آمدند اما طبيب محتشم و محترم بود و هيچ نميتوانستند كرد پس غلام را گفت كه آن دستار كه در گردن او تافتهاى بگير و بر اسب من نشين و او را با خود كشان همى دوان و غلام همچنان كرد و او را در آن صحرا بسيار بدوانيد چنان كه خون از بينى او بگشاد و گفت اكنون رها كن و غلام . بگذاشت و آن خون هميرفت گندهتر از مردار . آن مرد در ميان همين رعاف در خواب شد و درم سنگى سيصد خون از بينى او برفت و باز ايستاد پس او را برگرفتند و به خانه آوردند و از خواب درنيامد و شبانروزى خفته بماند و آن دردسر او برفت و معالجه محتاج نيفتاد و معاودت نكرد عضد الدوله او را از كيفيت آن معالجه پرسيد گفت اى پادشاه آن خون نه مادتى بود در دماغ كه به ياوهء قيضرا فرود آمدى وجه معالجتش جز اين نبود كه كردم . " در مصر نيز طبيبان معروف بودند از جمله سعيد بن طفيل ، طبيب احمد بن طولون كه مسيحىزاده بود گويند ابن طولون اسهال گرفت سعيد گفت دو روز پرهيز كند اما نكرد و چيزى خورد و اسهال برفت و چون طبيب بدانست گفت كه زندگى وى در خطر است كه نيروى دافعه مقهور شد و حركتى سخت خواهد كرد و چنان شد كه گفته بود و ابن - طولون دو روز بعد بمرد . ابن طولون به كارهاى صحى توجه داشت در شهر عسكر بيمارستانى ساخت و پهلوى آن دو حمام كرد يكى خاص مردان و ديگرى خاص زنان كه همه مردم را از هر فرقه و كيش در آن ميپذيرفتند . در مسجد خويش داروخانهاى بنياد كرده بود كه داروى نمازگزاران در آن بود و