حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

686

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

نيش كه از زبان بختيار مينوشت كينه عضد الدوله را برانگيخته بود چون بسال 367 از پس قتل بختيار قدرت عراق از او شد صابى را بگرفت و بسال 371 بشفاعت دوستان وى را رها كرد و بگفت تا براى او از اخبار بويهيان كتابى بپرداخت و نام آن " التاجى " كرد گويند بدخواهان از او بنزد عضد الدوله سعايت بردند و سينه‌اش را پر كردند و خشمش را برانگيختند و كينه‌اش را زنده كردند ، صابى پيوسته بتأليف كتاب بود و در نظم آن دقت و تأمل‌ها داشت و جان به رونق و جلوه آن ميفشاند اما به عضد الدوله خبر دادند كه دوستى بر او درآمده و ديده كه چنان به نوشتن و اصلاح كردن و پاكنويس كردن سر - گرم است كه بكس نميپردازد و گفته : " چه ميكنى ؟ " و او گفته : " مزخرفاتيست كه ميارايم و دروغهائيست كه ميبافم . " و عضد الدوله بگفت تا او را زير پاى فيل افكنند و نصر بن هارون و مطهر بن عبد الله و عبد العزيز بن يوسف به خاك افتادند و زمين بوسيدند و شفاعت كردند و بهر زبان بخشش جان او خواستند تا از خونش درگذشت اما او را بزندان كرد و هر چه داشت بگرفت و سالها بزندان بود تا در اواخر ايام عضد الدوله رها شد و كار او سخت آشفته بود . " صابى با وجود كوششها كه خليفگان و شاهان و وزيران بمسلمانى وى داشتند بدين خويش دلبسته بود . بختيار گرفته بود اگر مسلمان شود وزارت به دو ميدهد اما خدا كه بگفتار دلفريبش هدايت كرده بود به اسلام هدايت نكرد . با مسلمانان آميزش نكو داشت و بزرگان را خدمت شايسته ميكرد و ايشانرا كمك ميداد تا روزه توانند داشت و قرآنرا محفوظ داشت و دمبدم آيات آن به زبان و قلمش ميگذشت . صاحب بن عباد ابو اسحاق صابى را دوست داشت و پيوسته هديه به دو ميفرستاد ابو القاسم كرخى گويد : " صاحب هميشه مىگفت نويسندگان جهان و بلاغت پيشگان دوران چهار كسند ابن عميد و ابو القاسم عبد العزيز و ابو اسحاق صابى و اگر خواستمى چهارمى را گفتمى . " خويش را منظور داشت . صاحب چنان كه خواستى نوشتى و صابى چنان كه گفتند نوشتى ، تفاوت