حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

680

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

مشهور شد كه امير حمدانى بازوى وى را بگرفت و قدرش را بيفزود و جايزه بزرگ به دو داد و پرتو نيكبختى بر او افكند كه نامش در آفاق رفت و به شهر و بيابان شعر او را ميخواندند گوئى شب شعر او را بخاطر ميسپرد و شب سخن او را ميخواند و چنان شد كه او گفته و نكو گفته : " روزگار را وى قصايد منست و چون شعرى بگويم روزگار آن را تكرار مىكند . " اما از سيف الدوله ببريد و بمصر رفت و كافور را مدح نكو گفت و اميد داشت ولايتى به دو سپارد كافور خلعتش داد و به خانه خود مقام داد و گروهى را به خدمت او گماشت و مال بسيار بخشيد اما ولايت نداد كه ميگفت ولايت را به مردى كه دعوى نبوت داشته است نمىتوانم سپرد و مدح متنبى هجا شد . در هجا نيز چنان كه از پيش در مدح افراط كرده بود ، اسراف كرد و آماده رحيل شد و يك روز پيش از عزيمت كه عرفه سال 350 بود قصيده‌اى مفصل سرود كه چنين آغاز ميشد : " اى عيد بچه حال بازآمدى چنان كه بودى يا كار تو نو شده است ؟ " تا آنجا كه گويد : " اگر غلام ميخرى عصا نيز با آن بخر كه غلامان خبيثان نابكارند " و اين سخن اشاره به كافور بود كه وى غلام سابق بود كه به حكومت و قدرت رسيده بود . متنبى از مصر بفارس رفت و مدح عضد الدوله گفت و جايزه نكو يافت و از فارس آهنگ بغداد كرد و در راه فاتك اسدى با گروهى متعرض كاروان شد و متنبى و يارانش بجنگيدند اما دشمن فزون بود ، متنبى سر فرار داشت اما غلامش گفت تو همانى كه گفته‌اى : " اسب و شب و صحرا و جنگ و ضرب و كاغذ و قلم مرا ميشناسد " وقتى مردم بشنوند فرار كرده‌اى چه خواهند گفت ؟ و او بازگشت و بجنگيد تا كشته شد . ابو العلا شاعر و فيلسوف اين دوران بود . وى بسال 363 در معره نعمان كه شهركى است بشام بنزديك حماة بزاد . نسب به نعمان بن بشير انصارى ميبرد و منسوب به زادگاهش او را معرى گفتند ، به چهار سالگى از آبله كور شد و بيشتر عمر خويش ، در آن دوران پر كشاكش كه حلب ميان حمدانيان و فاطميان و اعراب و روميان دست بدست ميرفت ، در معره