حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
538
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )
قطعا جثه هشام همين است و بعضى از حاضران باميد تقرب ابن حمود يا از ترس وى قضيه را تأييد كردند بدينسان سقلابيان فرو ماندند كه هشام نبود و بناچار خلافت ابن حمود را گردن نهادند آنگاه ابن حمود فرمان داد تا سليمان را با برادر و پدرش بكشتند و چون دژخيمان پدر سليمان را بكشتنگاه ميبردند ابن حمود گفت هشام را كشتيد ؟ و اين مرد گوشهگير كه همه عمر خويش را بعبادت سر كرده بود و در حوادث سياسى دخالت نداشت گفت به خدا سوگند كه ما او را نكشتيم و هنوز زنده است و پيش از آنكه سخن وى تمام شود ابن حمود كه از رسوائى بيم داشت به شمشيردار اشاره كرد تا ويرا به شمشير بزد و بكشت آنگاه جثهاى را كه پنداشتند متعلق بهشام است از نو با تشريفات لازم به خاك سپردند . " دوزى گويد : " از آن پس هيچكس هشام را نديد در اشبيليه يكى كه شباهت كامل به دو داشت پديد آمد و محمد بن عباد امير ولايت كه ميخواست بدستيارى او كار خويش را استوار كند بصف او پيوست و عاقبت معلوم نشد هشام بدست سليمان مستعين كشته شد يا بمرگ خدائى مرد ، دوستداران بنى اميه كه هشام را مىشناختند بطور قطع مى - گفتند جثهاى كه از قبر درآمد و دوباره به خاك شد از هشام نبود . شايد پدر سليمان كه گفته بود هشام هنوز زنده است ميخواست با اينسخن از كشته شدن فرار كند ، شايد هم ابن حمود به دو وعده داده بود كه اگر اعتراف كند از خونش ميگذرد ، نكته اينجاست كه سليمان مردى خونخوار نبود و اگر هشام بدوران او درگذشته بود مردم جثه او را ديده بودند و مصلحت او نيز چنين بود زيرا سقلابيان كه طرفدار هشام بودند وقتى از مرگ او اطمينان مييافتند از كوشش و تلاش مىنشستند شهادت پدر سليمان نيز قابل دقت است كه او بر خلاف گفته پسر ، به خدا سوگند ياد كرد كه هشام زنده است . آيا اين مرد كه در همه عمر بزهد و ورع معروف بود در آخر عمر دروغى چنين ناروا گفت ؟ " دوزى گفتار زنان و غلامان قصر را ترجيح ميدهد كه هشام بدوران سليمان از قصر