حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
87
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )
حيله عمرو بن عاص وقتى از پيش نجاشى بيرون شدند عمرو بن عاص گفت : " به خدا فردا ريشهء آنها را ميزنم و بنجاشى ميگويم كه مسلمانان عيسى را بندهء خدا ميدانند " روز بعد از نجاشى بار خواست و همين كه بحضور رسيد گفت : " مسلمانان درباره عيسى سخنى ناروا ميگويند . كس پيش آنها بفرست و اعتقادشان را در اين باره بپرس " نجاشى بار ديگر مهاجران را بحضور طلبيد و بدانها گفت : شما دربارهء عيسى بن مريم چه ميگوئيد ؟ جعفر بن ابيطالب گفت : درباره او همانرا ميگوئيم كه پيغمبر ما گفته است . عيسى بنده و فرستاده خداست و روح و كلمه او كه به مريم باكره القا كرده است . نجاشى گفت : به خدا عيسى جز اين نبود . سپس به مسلمانان گفت : برويد ، شما در كشور من در امانيد و هر كه آزارتان كند مجازات مىشود . مسلمانان بيرون رفتند . بعضى از مهاجران حبشه پيش از آنكه پيغمبر به مدينه هجرت كند به مكه بازگشتند و بعضى ديگر تا سال هفتم هجرت در آن ديار اقامت داشتند . اسلام عمر و حمزه در سال پنجم بعثت ، حمزة بن عبد المطلب و عمر بن خطاب ايمان آوردند . عمر در آغاز كار به سختى با مسلمانان مبارزه ميكرد ولى همين كه اسلام آورد از پيروان جدى محمد بشمار بود ، ابن هشام داستان اسلام عمر را چنين آورده : " يك روز عمر شمشير خود را حمايل كرده بود و به جستجوى محمد بيرون آمده بود . در راه نعيم بن عبد الله به او رسيد و گفت : كجا ميروى ؟ گفت : ميخواهم محمد را بكشم كه ميان قومش تفرقه انداخته . نعيم گفت : به خدا خودت را گول ميزنى . تصور ميكنى اگر محمد را بكشى بنى عبد مناف تو را زنده خواهند گذاشت چرا نميروى جلو كسان خودت را بگيرى ؟