حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
88
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )
عمر گفت : كدام يك از كسان من ؟ نعيم گفت : خواهرت و پسر عمويت سعيد بن زيد پيرو محمد شدهاند . برو جلو آنها را بگير . عمر از همان جا برگشت و بسوى خانه خواهر و پسر عموى خود رفت . در آن هنگام خباب بن ارت بنزد آنها بود و صفحهاى همراه داشت كه سورهء طه را در آن نوشته بود و براى خواهر عمر ميخواند . وقتى صداى عمر را شنيدند كه به خانه نزديك ميشد خباب مخفى شد . استماع قرآن فاطمه خواهر عمر ، صفحه را نهان كرد ولى عمر قرائت خباب را شنيده بود وقتى وارد خانه شد گفت : اين صداى آهسته چه بود كه شنيدم ؟ . . گفتند : چيزى نبود . عمر گفت : مىدانم كه شما پيرو محمد شدهايد . اين بگفت و به سعيد بن زيد حمله كرد . خواهر او فاطمه پيش آمد كه شوهر خود را از دست عمر نجات دهد . عمر او را نيز بزد . آن دو وقتى كار را چنين ديدند گفتند : بله ما مسلمان شدهايم و به خدا و پيغمبرش ايمان آوردهايم ، هر كار ميتوانى بكن . وقتى عمر هيجان خواهر خود را بديد از كرده پشيمان شد و به دو گفت : صفحهاى را كه ميخوانديد به من بده ببينم اين چيست كه محمد آورده ؟ فاطمه گفت : ميترسم آن را ندهى . عمر گفت : باك مدار و قسم خورد كه چون صفحه را خواند آن را پس دهد . چه سخن دلفريبى است ؟ فاطمه گفت : ولى تو مشركى و نجسى و نبايد دست ناپاك به اين صفحه برسد ، عمر برخاست و غسل كرد ، فاطمه قرآن را به دو داد وقتى قسمتى از آن را بخواند گفت : چه سخن زيبا و دلفريبى است . وقتى خباب اين سخن را بشنيد از نهانگاه بدر آمد و بعمر گفت : اميدوارم دعاى پيغمبر درباره تو مستجاب شده باشد زيرا ديروز شنيدم كه پيغمبر ميگفت : خدايا اسلام را به ابى -