ميرزا محمد حيدر دوغلات

631

تاريخ رشيدى ( فارسي )

و اعظم اكفاى ملوك كشمير ، ملك على بود ، مع چند ملوك معتبر كه سردار و سرور كشمير بودند ، خيل مميتين 906 را كه روى در عدم داشتند سركرده معدوم شدند . 907 باقى السيوف گريخته به سر كوهى برآمدند اكثر مجروح و آنكه سالم بود دلى از بيم دو نيم شده . و آن شب در فكر فرار كه فردا قرار ممكن نيست سرداران لشكر سرگردان و حيران . اما از بنده از آنجا كه تقدير الهى است كار عجبى صادر شد و آن اين است كه شيطنت و خبث طبيعت ميرزا على طغاى را معلوم داشتم و او در اين امر از شيطان مشهورتر است . بيت : من چه گويم مرا چه آمد پيش * زان سفيهم به نفس ساده خويش « 1 » و بالجمله ميرزا على طغاى پيش بنده آمد و مصلحت‌ها نمود ، ملخص آنكه اين لشكر اگر فرار مىنمودند هم در آن شكست متلاشى مىشدند ، چون به اين كوه برآمدند ظاهر است كه اينجا را محكم خواهند ساخت و ما را بر سر كوه رفته جنگ كردن از حزم دور است و اين آبرو را به خطا ريختن عين قصور طريق ويران ساختن لشكر مخالف ، اين زمان ( 306 پ ) آن است كه ما ايلغار كرده پايان 908 كشمير به طرف كوچ ايشان برويم . ما كه به كوچ و اهل ايشان رويم اينجا هم بودن ايشان وجهى ندارد . ناچار براى محافظت كوچ ايشان را مىبايد پايان رفت . هر كه را كوچ بالا باشد به ايشان پايان نخواهد رفت و هر كه را كوچ پايان باشد به سر كوچ رود و معدودى چند خواهند ماند . چون چنين متفرق شوند ديگر جمعيت صورت نبندد ، جنگ ديگر را احتياج نباشد . اين دبدبه را كه زمزمه شيطنت بوده دبدبه سلطنت خيال كرده اباطيل آن باطل محقق پنداشته ، اكاذيب آن كاذب را مصون انگاشتم و راه صواب در نظر عقلم پوشيده شد . مزخرفات او را قبول كردم و مقرر ساختم كه على الصباح ايلغار را بر جانب پايان اندازيم . بيت : چو از شوم شيطان نگشتم شكيب * ز بالا افتادم به سر در نشيب « 2 » على الصباح به طرف پايان كوچ كرده شد . ميردايم على آمد و مرا درشت گفت كه چه

--> ( 1 ) . نگ : - بيت من . . . خويش . ( 2 ) . نگ : - بيت چو . . . نشيب .