ميرزا محمد حيدر دوغلات

351

تاريخ رشيدى ( فارسي )

مردن او در خراسان ، اين ساعت كه مرا در اخسى مىكشند چه مفيد به مخلص من باشد ؟ و اگر اين زمان جانى بيگ سلطان بميرد ، به مردن وى مهمات اوزبك متخلل نمىشود كه در آن اختلال مرا مخلصى به حاصل آيد و به هيچ وجهى مخلص من محتمل نبود . تا كه نزديك اخسى رسيده شد . شخصى از پيش تاخته مىآمد ، مرا تحقيق شد كه آمدن اين شخص براى تعيين قتل من است كه به چه كيف خواهد بود . چون آن شخص به نزديك رسيد ، مولانا حيدر خرسوز بود كه يكى از معتبران اندجان است . خود را ( 150 ر ) از اسب انداخت و ركاب مرا بوسه داد و به اهتزاز و بشاشت فوق الحد و الامكان گفت كه بشارت باد كه بر تخليص شما حكم جانى بيگ سلطان صادر شد و نشان سعادت نشان ، متعاقب ، دوست على چولاق مىآرد و در خاطر گذشت كه براى تسلى من اين مىگويد . من گفتم كه خداى تو را اجر خير دهاد ، من خاطر خود را از حيات پرداخته‌ام و مرا به اين تسلى حاجت نيست . مولانا حيدر صدق مقال خود را مؤكد به ايمان و سخط سبحان مىساخت و به غلاظ و شداد مواثيق تأكيد مىكرد كه دوست على چولاق رسيد و حكم بر موكل من رسانيد كه برگردد و پيش خواجه على بهادر مرا رساند و به مضامين نشان كه با من است عمل نمايد . از يك فرسخى اخسى برگشتند و مرا به اندجان بردند . چون نشان به خواجه على بهادر دادند ، نشان را پيش من آورد به دست داد ، خواندم ، همان مضمون بود كه مولانا حيدر تقرير كرده بود . خواجه على بهادر گفت كه اين مقدار بهانه مرا كافى بود ، اگر چه بر اين سخن نخواهد ايستاد ، تغيير مزاج او متعاقب نشان بر نقيض خواهد رسيد . دل خوش بايد داشت و اين زمان به تجرع اقداح ، روح جوانى را مروح داشته به راحت استراحت مىبايد كرد ، چندانكه من مبالغه كردم كه اين زمان كه كاس شربت شهادت را به اقداح راح ملوث ساختن ، غبن فاحش و وهن غامض است مفيد نبود . 176 نيز مرا به حسب علم معاش به طور او رفتن لازم بود . اقداح راح چون دور قدح در گردش درآمد و گلگونه باده گلگون رويى را كه از يرقان حكم صفراوى مزاج شاهى بيگ خان چون معصفر اصفر ، صفرايى گشته بود ، چون گل سورى و لاله نوروزى بشكفانيد . آن روز به مداومت مدام به اتمام رسيد ( 150 پ ) و شمع شبستان بزم آراى صحن مجلس چون روز روشن ساخته بود كه اللّه بيردى نام ، يساول جانى بيگ سلطان