ميرزا محمد حيدر دوغلات
352
تاريخ رشيدى ( فارسي )
رسيد و نشان شقاوت نشان را به دست خواجه على بهادر داد . خواجه على بهادر نشان را به من داد كه اقْرَأْ كِتابَكَ در آنجا نوشته است كه بى از سابقه تأمل در باب مخلص سلطان سعيد خان ، نشانى صادر شده بود ، اكنون مخلص او خلاف حكم خانى مىشود ، مىبايد كه او را با پيش رفتگان كه باز پس نخواهند آمد ملحق گردانى و الّا بر همان شيوه سابق مغول به دار السلطنت روان مىگردانى كه او را به طريق دار به دارالقرار فرستادن مقرر است . چون نشان پريشان را خواندم ، گلگونه بادهء ارغوانى به زرده و آن هم به زعفران مبدل شد . خواجه على بهادر دريافت و گفت ، چه به اختلال مزح مختل و عواطل مزح معطل ماندهاى ؟ نشان را برخوان . نشان را خواندم . خواجه على برآشفت و گفت دماغ وى متخلل به فساد گشته است ، آنچه از چنان دماغى به ظهور رسد هر آينه آنچه خير خيال كند شر محض باشد و آنچه شر انديشد از آن خود ، نعوذ باللّه مردى كه از ته تيغ و پاى دار خلاصى يابد ، چون سيماب دهن باز ناياب ، چون كافور پى فلفل محوى مناب گردد ، من او را از كجا يابم ؟ يساول زمين ادب را بوسه داد و گفت بهادر از جاده مستقيم دولتخواهى منحرف شدن و مرتكب دروغ كه برتر صفت است شدن ، صواب نباشد ، سلطانى كه چون سيماب ناياب شده است مىگوييد ، در پهلوى شما حاضرند كه بنده به آن ناظرم ، خواجه على بهادر چون آتش به هم برآمد ، گفت خدمات لايقه و شجاعات رايقه مرا كه در خدمت جانى [ بيگ ] سلطان است آخر نتيجه به اين رزالت شد كه چون تو جغتاى آمدى كه هنوز از تلوث مخالفت دامن تو چندان ملوث است كه هيچ آب مغفرتى به هيچ باب آن را پاك نتواند كرد ، مرا تكذيب كند و به راه دولتخواهى ( 151 ر ) اين خاندان مرا دلالت نمايد ؟ من جواب تو را به همه ابواب به سلطان ، باز خواهم داد و فرمود كه بالارى 177 را سوراخ كرده در گردن وى نهادند و در داخول 178 حوش 179 بازداشتند . بعد ما كه قباى سلطنت اندجان به قباى خانيت خان زيب و زينت يافت ، اين اللّه بيردى يساول را گرفته به ملازمت خان آوردند ، قبح احوال او را مكررا عرضه داشتند . خان فرمود كه انتقام ما را همان شب خواجه على بهادر از وى كشيده بود و خاطر ما را از كينه وى پرداخته . اكنون به همان خدمت يساولى قيام نمايد . اواسط مراتب يساولى را كه