ميرزا محمد حيدر دوغلات
344
تاريخ رشيدى ( فارسي )
آن شده به من در خلوتى گفت كه حالا شما خراسان خواهيد رفت ؟ جواب دادم كه آرى طلب نمودهاند مىبايد رفت . گفت چنين معلوم شده است كه ميرزا را شاهى بيگ خان ( 146 ر ) دربند كشيده ، بعد از آنكه شما را ديد معلوم نيست كه چه خواهد كرد . از اين « 1 » مقوله مىگفت ، [ آنگاه ] گفت كه سخنى دارم مىگويم به شرطى كه به هيچكس اين راز را در ميان مياريد . بعد ما كه سوگندم داد به غلاظ و شداد قسم گفت كه ميرزا را در خراسان شهيد كردهاند و شما را طلب نموده و حكم كرده كه در قعر درياى آمو شما را به در جنت رسانند . اگر شما را كسى پيدا شود كه گرفته گريزد ، مىگريزيد ، بيت : مرگ و مردن چه جوان چه پيرمرد * وهمِ او بر هر كه زد تاثير كرد ترسان و گريان شده ، اضطراب بىحد در احوال من راه يافت و به جان آرزومند گريختن كه اميد امان جان بود شدم . گفت پس اين راز را مخفى مىبايد داشت و مترصد بايد بود ، به وقتى كه اعلام نمايم مبادرت بايد نمود . در درون شهر بخارا آشنايى پيدا كرد و مقرر كرد كه چند روز در خانه وى در كنج اخفا مخفى باشيم و چند كس از ملازمان پدرم را از اين معنى خبر كرده مقرر داشته كه همان شب كه خواهيم گريخت ايشان اسبان طويله را گرفته به طرفى روند تا متجسسان گمان برند كه به اسب گريخته است ، راههاى دوردست را محافظت نمايند و در بيرونها تجسّس كنند و در شهر گمان نبرند . همان شب كه ما به خانه آن آشنا گريختم ، آن مردم اسبان طويله بردند . تدبير موافق تقدير بود ، همان گمان بردند كه به اسبان گريختهاند . هيچكس در شهر تجسّس نكرد . تا پانزده « 2 » روز در خانه آن نيكمرد كه نيك پى نام داشت بوديم . « 3 » بعد از انقضاى مدت مذكور ، با و قاب الناس « 4 » خركاران همراه شده به حصار شادمان آمديم . در بازار حصار يكى از ملازمان پدرم بوده است ، مولانا محمد را شناخت . از ترس آنكه وى پى نبرد از حصار زود فرار نموديم در سر راه از بالاى الاغ افتاده دست چپ من از آرنج برآمد . از ترس به شهر و بازار رفتن ميسر نبود . در رساتيق 158 شكسته بند پيدا نشد ، همان رنگ
--> ( 1 ) . نگ : معلوم شده است كه شاهى بيگ خان شما را دربند خواهد كشيد بعد از آن با شما چه خواهد كرد معلوم نيست از اين . ( 2 ) . نگ : چهارده . ( 3 ) . نگ : نيك مرد جوانمرد بوديم . ( 4 ) . نگ : با گروهى از .