محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

461

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

بوده است « 12 » ولى ابن خلدون معتقد است كه چون زمام امور به دست گرفت راه خودكامگى در پيش گرفت و در حق اين و آن به سعايت پرداخت و ميان سلطان و نديمانش سعايت كرد تا عاقبت همگان به دشمنىاش برخاستند . « 13 » بارى ابن الخطيب چند سال ديگر به وزارت ادامه داد در حالى كه خود حاكم مطلق شده بود و دشمنان از هر سو زبان به سعايت و تهمتش گشوده بودند . سلطان در آغاز به سخن ساعيان گوش نمىداد ولى در اين اواخر تحت تأثير سخن آنان قرار مىگرفت . ابن الخطيب دريافت كه سلطان با او دل بد كرده است . از عاقبت كار بترسيد و عزم آن كرد كه از اندلس بيرون رود . پس از سلطان اجازت خواست كه به سركشى شهرهاى مرزى غربى مملكت رود . چون سلطان اجازت داد با چند تن از خواص و پسر خود على رهسپار ثغور غربى شد تا به جبل الفتح ( جبل طارق ) رسيد . در آنجا از دريا گذشت و به سبته وارد شد . اين واقعه در سال 773 اتفاق افتاد . البته قبلا ميان او و سلطان عبد العزيز مرينى ملك مغرب تفاهم حاصل شده بود . سلطان در اين روزها در تلمسان بود . ابن الخطيب به نزد او رفت و سلطان به گرمىاش بپذيرفت و به اكرامش درآورد . سپس سفيرى به اندلس فرستاد تا خانوادهء او را به مغرب رساند . آنان نيز به مغرب آمدند و ابن الخطيب در دربار مغرب مقامى بس رفيع يافت . دشمنان او كه در غرناطه بودند از فرار او بدين‌گونه ، به خشم آمدند و بر آن شدند كه شأن و آبروى او ببرند . اين بود كه به زندقه و خروج از مذهب اسلام متهمش كردند و گفتند به رسول الله ( ص ) طعن زده و به حلول معتقد است و بر مذهب فلاسفهء ملحد است و بعضى سخنان و عبارات به او نسبت دادند . و آنها را بر وفق مقاصد خود تأويل كردند . شاگرد او و جانشينش در وزارت ابو عبد الله بن زمرك اكنون يكى از دشمنان او و مروج اين اتهامات بود . قاضى ابو الحسن على بن عبد الله النباهى نيز كه از خصوم او بود فتوى به سوختن

--> ( 12 ) . المقرى نفح الطيب ج 3 / ص 41 . ( 13 ) . تاريخ ابن خلدون ج 7 / ص 335 .