محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
459
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )
خليفة الله ساعد القدر * علاك مالاح فى الدجى قمر « 7 » برخواند و سلطان از شنيدن آن به وجد آمد و فرمان داد كه حاجات آنها برآورند . سپس در غرناطه به سال 761 ه / 1356 م شورش افتاد و حاجب رضوان كشته شد و الغنى بالله از پادشاهى عزل شد و به وادى اش گريخت . برادرش اسماعيل به جاى او به پادشاهى نشست . ابن الخطيب به وزارت پادشاه نو منصوب گرديد ولى به زودى مورد خشم پادشاه واقع شد و به زندان افتاد و اموالش مصادره گرديد . ابن الخطيب در شرح حال خود كه در پايان « الاحاطه » نوشته است مراحل اوليهء زندگىاش را شرح داده است . سلطان ابو سالم پادشاه مغرب در كار مداخله كرد كه ميان او و سلطان مخلوع روابط دوستى بود ، زيرا در ايام محنت خود به او پناه برده بود و در سايه حمايت او در غرناطه زيسته بود . ازاينرو در كار مداخله كرد و خواست تا پادشاه مخلوع و وزير زندانىاش را به نزد او به مغرب فرستد . سلطان اسماعيل اجابت كرد و الغنى بالله و ابن الخطيب در محرم سال 761 هجرى به مغرب آمدند . سلطان ابو سالم در فاس آن دو را استقبال كرد و به اكرام تمام درآورد و محفلى بزرگ تشكيل داد . ابن الخطيب در آن روز قصيدهء مشهور خود را كه به اين مطلع آغاز مىشود : سلاهل لديها من مخبرة ذكر * و هل اعشب الوادى و نم به الزهر « 8 » در آن محفل برخواند . قصيده در حاضران سخت مؤثر افتاد . ابن خلدون كه خود در آن محفل حاضر بوده است گويد كه ابن الخطيب حاضران را به گريه آورد . اين اولين ملاقات ميان اين دو متفكر بزرگ بود ، كه از چند جهت به هم شباهت داشتند . هر دو متفكر و نويسنده بزرگ عصر خود بودند و هر دو در كشاكشهاى سياسى گرفتار بودند و هر دو در حوادث زمان خود سهم بسزايى داشتند . ابن خلدون در دستگاه دول مغرب
--> ( 7 ) . رجوع كنيد به نفح الطيب ج 3 / ص 52 . تاريخ ابن خلدون ج 7 / ص 333 . ( 8 ) . همهء اين قصيده در نفح الطيب ج 3 / ص 45 - 47 و ازهار الرياض ج 1 / ص 196 و 197 ، آمده است .