محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
122
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )
دوم ( بطره ) پادشاه قشتاله ملك خويش بازستاند . زيرا ميانشان چنين معاهدهاى بسته شده بود ولى براى تحقق آن دست به كارى نزد . واقع اين است كه پادشاه قشتاله گرفتار اوضاع پريشان كشور خويش بود و ترجيح داد كه با سلطان تازهء غرناطه دست دوستى دهد . در اثناء اين احوال در مغرب شورشى برپا شد و ابو سالم به هلاكت رسيد و وزير عمر بن عبد الله زمام امور مملكت بر دست گرفت . محمد الغنى بالله مخلوع از عمر بن عبد الله خواست كه او را يارى دهد تا ملك خويش بازستاند وزير نيز روى موافقت نشان داد و محمد در سايهء عنايت او در تدبير كار خويش بود . در اين هنگام در غرناطه آشوب شد و سلطان اسماعيل به دست الرئيس ابو سعيد كشته شد . محمد با وزير خود ابن الخطيب به اندلس رفت و بر مالقه مستولى گرديد آنگاه در ميان جماعت ياران خود به غرناطه رفت و بر آن مستولى گرديد . ابو سعيد به نزد پادشاه قشتاله گريخت . محمد در جمادى الاخر سال 763 ه / 1361 م ملك خويش فراچنگ آورد . مورخ شهير ابن خلدون پس از اندك زمانى به نزد او رفت و مورد اكرام واقع شد . سلطان محمد الغنى بالله او را به سفارت نزد « پدرو » پادشاه قشتاله فرستاد . اين سفارت در سال 765 ه / 1363 بود . پدرو ابن خلدون را اكرام كرد . آنگاه ابن خلدون با هداياى فخيم به دربار اشبيليه رفت و كار سفارت خويش با براعت و تدبير بگذارد و مورد توجه و اعجاب پادشاه قشتاله قرار گرفت . ابن خلدون شرح اين سفارت را در « التعريف » به تفصيل آورده است و گويد بقاياى آثار خاندان خويش را در اشبيليه به چشم ديده است . اشبيليه در قديم جايگاه بنى خلدون بود و در آنجا بود كه مدتى ستارهء اقبالشان درخشيدن گرفت . طبيبى يهودى در دربار قشتاله به نام ابراهيم بن زرزر ، پادشاه را به مقام و منزلت ابن خلدون آگاه كرد . اين طبيب زين پيش در دربار سلطان ابو عنان كار مىكرد . ابن خلدون مىگويد كه پادشاه قشتاله از او خواسته است كه در نزد او بماند تا ميراث خاندانش در اشبيليه را نيز به او بازگرداند ولى ابن خلدون قبول نكرده است . چون ابن خلدون عزم بازگشتن نمود پادشاه استرى راهوار با زين و ستام زرين به او داد . ابن خلدون آنها را