محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
47
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )
البزليانى بود ؛ از اين قرار كه چون اسماعيل از سختدلى و تندخويى پدر به ابو عبد الله شكايت برد ، نافرمانى و عصيان را در چشم او بياراست و گفتش در اطراف مملكت به حركت درآيد تا جايى را براى اقامت خود بيابد . اسماعيل به تدبير كار خويش پرداخت و روزى كه پدرش به حصن الزهراء در كرانهء ديگر رود به تفرج رفته بود ، فرصت مغتنم شمرد و مقدارى گزاف از اموال و ذخاير و متاع برگرفت و همراه مادر و زن و فرزند ، در سياهى شب از اشبيليه بيرون آمد . وزير بزليانى و قريب به سى تن سوار همراه او بود . اسماعيل به سوى جزيرة الخضراء راند . پدرش پس از چندگاهى خبر يافت و جمعى از سواران خود را از پى او فرستاد و نيز سردارانى را كه در دژها بودند از فرار او آگاه كرد . اسماعيل در خلال حركت به دژى از دژهاى ايالت شذونه رسيد . از حاكم آن ابن ابى حصاد خواست او را پناه دهد . ابن ابى حصاد به پيشبازش آمد و او و يارانش را به دژ درآورد ؛ ولى برفور قاصدى نزد المعتضد فرستاد و خبر داد كه اسماعيل اكنون در دست اوست و از كرده پشيمان شده و اميد بخشايش دارد . المعتضد خوشدل شد و پسر را عفو كرد و فراخواند . اسماعيل نيز دعوت پدر بپذيرفت و با اموال و امتعه به اشبيليه بازگرديد . پدر او را بند برنهاد و در يكى از خانهها محبوس نمود و اموال و امتعه بازپس گرفت و از شدت كينهاى كه به وزير داشت او را اعدام كرد و چند تن از خواص اسماعيل را نيز با او به قتل آورد . اسماعيل در سرنوشت خود ترديدى نداشت ؛ از اينرو با يكى از موكلان خود دست به توطئه زد كه به قصر داخل شود و پدر را بكشد و خود به جاى او نشيند . اسماعيل توانست شب هنگام با چند تن از ياران وارد قصر شود ؛ ولى بار ديگر به دست پدر كه همچنان بيدار مانده بود ، گرفتار آمد . در اين هنگام پدر تصميم به قتل پسر گرفت و خود به دست خود او را كشت و پيكرش را پنهان كرد و كسى از او خبرى نيافت . سپس ياران او را زير شديدترين شكنجهها كشيد و دستها و پاهايشان را بريد . آنگاه همگى را اعدام كرد . همچنين جمعى از اهل حرم و زنان او را نيز اعدام نمود ، و به حيات همهء كسانى كه به نحوى با پسرش ارتباطى داشتند خاتمه داد . قتل پسر به دست پدر در سراسر اندلس انعكاس يافت . « 19 »
--> ( 19 ) . رجوع كنيد به روايت ابن حيان در كتاب دوزى : 952 - 652 . p , I . V , muradidabbA airotsiH همچنين ابن عذارى : البيان المغرب ، ج 3 / ص 244 ، 248 و 249 .