محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

349

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

بلقين بود ، بلكه همهء امراى طوايف . عبد اللّه در واقع از آن هنگام كه از محاصرهء اليدو بازگرديد و دريافت كه يوسف با او نظر ديگرگون كرده است بار ديگر روابط خود را با آلفونسو برقرار كرد و اين كار به توسط البارهانس سردار و سفير او در اين منطقه انجام پذيرفت . گويا با او يك معاهدهء پنهانى بر ضد مرابطون منعقد ساخت . امير عبد اللّه در يادداشتهاى خود به اين معاهده اشاره مىكند ؛ ولى مىگويد اين معاهده چيزى جز التزام او به دادن جزيه و تعهد آلفونسو به عدم تعرض به بلاد او نبوده است . « 13 » اما ادله‌اى كه در دست يوسف بود و رسولان او نيز آن را تأييد مىكردند آن بود كه المعتمد بن عباد و عبد اللّه بن بلقين و ديگر امراى طوايف با پادشاه قشتاله معاهدات سرى بسته‌اند و متعهد شده‌اند كه به مال و آذوقه به مرابطون مدد نرسانند و در زير سايهء آلفونسو درآيند . بعضى از اطرافيان امير عبد اللّه بويژه مؤمل از موالى جدش باديس نزد امير المسلمين رفتند و از سروسرى كه عبد اللّه با پادشاه قشتاله پيدا كرده بود و اهتمام او به تجديد باروهاى شهر و ديگر استحكامات آن ، آگاهش كردند . از سوى ديگر فقهاى غرناطه نيز فتوا به خلع عبد اللّه و برادرش تميم صاحب مالقه دادند ؛ زيرا ايندو مرتكب مظالم شده و از احكام دين ، پاى بيرون نهاده بودند . اينان از يوسف طلب كردند كه امراى اندلس را به پيروى از احكام دين و الغاى باجها و ديگر مالياتهاى ستمكارانه وادار سازد . امير المسلمين غرناطه را به‌گونه‌اى در محاصره گرفت و لشكر خود را به حراست باروهاى بيرونى آن برگماشت تا از سوى مسيحيان مددى نرسد . آنگاه از امير عبد اللّه آذوقه و عليق طلب كرد . امير عبد اللّه بىدرنگ تقديم نمود . اوضاع غرناطه به وخامت گراييده و ميان خاندانها و طايفه‌ها نشانه‌هاى خلاف و تمرد آشكار شده بود . امير عبد اللّه ديد راهى براى مقاومت ندارد . رسولان خود را با اموالى نزد امير المسلمين فرستاد . اينان بازگشتند و گفتند كه يوسف به جان او و جان زن و فرزندش امان داده است ، ولى اموالش را نه . يوسف همچنين پيشنهاد كرده بود به هر شهر ديگر جز غرناطه كه خواهد مسكن گيرد . عبد اللّه مدتى مهلت خواست . ظاهرا منتظر بود تا از قشتاله برايش مدد رسد ، ولى از آن‌سو خبرى نشد . در خلال اين مدت مادرش و خواص دولتش در گوشش مىخواندند كه بهترين راه حل اين است كه نزد امير المسلمين رود و به فرمان

--> ( 13 ) . امير عبد الله : التبيان ، ص 125 . و رجوع كنيد به ابن خلدون : العبر ، ج 6 / ص 187 .