محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
309
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )
گردش را گرفتند و او را به رياست خود برگزيدند . ابو عبد اللّه اميرى فاضل و پرهيزگار بود و مشتاق جهاد . مدت حكمش بيش از سه سال نپاييد ، زيرا در يكى از غزواتش بر ضد قبايل سياهپوست بتپرست كشته شد . پس از او دامادش امير يحيى بن ابراهيم الجدالى زعيم قبيلهء جداله يا كداله كه با قبيلهء لمتونه به يك پدر واحد مىرسيدند زمام امور را به دست گرفت . امير يحيى قبيلهء صنهاجه را در جنگ با دشمنانش رهبرى مىنمود تا سال 427 ه / 1035 م « 5 » كه ديده از جهان فروبست . پس از او پسرش ابراهيم بن يحيى جاى او بگرفت . ابراهيم با طايفهاى از زعماى قومش به مشرق آمد تا فريضهء حج بگزارد ؛ ولى گويا جز زيارت كعبه مقاصد ديگرى داشته است ، از آن جمله مىديد كه قومش چقدر واپس افتاده و از تعاليم و اصول اسلام به دورند . يحيى آمده بود كه در كنار انجام فريضه طلب علم كند . چون از مشرق بازگرديد به قيروان راه كج كرد . در آنجا او و يارانش با فقيه ابو عمران الفاسى شيخ آن روز مذهب مالكى ديدار كردند و تحت تأثير وعظ و علم او قرار گرفتند . يحيى نزد شيخ از نادانى قوم خود شكايت كرد و از او خواست فقيهى از شاگردان خويش را به ميان آنان فرستد تا به تعاليم صحيح اسلام آشنايشان گرداند . چون ابو عمران در ميان شاگردان خود در قيروان كسى را نيافت كه به اين دعوت پاسخ گويد به يكى از شاگردانش در سوس الاقصى به نام ابو محمد و اجاج بن زلواى لمطى نامه نوشت . اين ابو محمد مردى فقيه و پرهيزگار بود و در رباطى كه براى تدريس ساخته شده بود جمعى را تعليم مىداد . چون يحيى نامهء شيخ ابو عمران را به او داد و براى شاگردانش قرائت كرد ، يكى از آنان به نام عبد اللّه بن ياسين الجزولى كه از خردمندترين و پرهيزگارترين و عالمترين شاگردانش بود آن دعوت اجابت كرد . عبد اللّه بن ياسين كه به اندلس رفته و چند سالى در آنجا در سايهء امراى طوايف درس خوانده و علم و تجربه آموخته بود ، با يحيى رهسپار صحرا شد . قبايل لمتونه و كداله از ورود او خشنود شدند و به اكرام تمامش درآوردند . « 6 »
--> ( 5 ) . اين روايت ابن ابى زرع است ( ص 77 ) و صاحب الاستقصاء نير با او موافق است ( ج 1 / ص 99 ) ؛ ولى ابن خلدون پايان حكومت يحيى را سال 440 ه ضبط كرده است ( ج 6 / ص 182 ) . ( 6 ) . ابن ابى زرع : روض القرطاس ، ص 77 و 78 . السلاوى : الاستقصاء ، ج 1 / ص 99 و 100 . ابن خلدون : العبر ، ج 6 / ص 192 . الحلل الموشيه ، ص 9 .