محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
131
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )
تشهيرش كردند و شكنجهاش نمودند و روزى چند در زنجيرش بداشتند . سپس باديس به زندان او داخل شد و سرزنشش كرد و دشنامش داد . سپس به دست خود او را كشت و سرش را ببريد ( در آخر محرم سال 431 ه ) . « 18 » چون بنى حمود را كار روى در تراجع نهاد و ميانشان پراكندگى پديد آمد باديس در شؤون مملكت مالقه به مداخله پرداخت تا فرصتى به دست آورد و آن را تصرف كند . از جمله هنگامى كه بر ادريس بن يحيى العالى ، پسر عمش محمد بن ادريس در سال 438 ه / 1046 شورش كرد و توانست مملكت از او بازستاند ، باديس به يارى ملك مخلوع برخاست و سپاهى بسيج كرد و خود با او به مالقه راند ؛ ولى پيروزيى به دست نياوردند . ادريس بن يحيى در اين هنگام به سبته پناه برد و با محمد بن ادريس بيعت شد و او را المهدى لقب دادند ؛ ولى نتوانست كارى كند كه همهء زعماى بربر را به بيعت وادارد و باديس خود يكى از مخالفان سرسخت او بود . باديس چنان مىپنداشت اكنون كه بنى حمود روى به ناتوانى نهادهاند ، او از هركس ديگر رياست بربر را در اندلس شايستهتر است و از اين پس تصميم گرفت كه آن ضربت كارى را بر بنى حمود فرود آورد و تصرف مالقه كه مقر فرمانروايى آنان بود ، خود چنين ضربتى بود . در سال 449 ه / 1057 م اين كار تحقق يافت ، از اين قرار كه چون سه تن ديگر از بنى حمود يعنى ادريس بن يحيى ملقب به السامى و بعد ادريس بن يحيى ملقب به العالى و سپس پسر او محمد المستعلى پس از محمد بن ادريس المهدى بر تخت نشستند ، باديس نيز به آرزوى خود رسيد . چون المستعلى به امارت نشست و زعماى بربر از بيعت با او سر برتافتند در حال ، باديس لشكر به مالقه آورد و بر آن مستولى شد و آن را ضميمهء قلمرو خود كرد . المستعلى شهر را ترك گفت و از دريا گذشت و به مغرب رفت و دولت بنى حمود در مالقه به پايان آمد . از آن پس در جزيرة الخضراء چند صباحى باقى ماندند ، تا آنگاه كه ابن عباد نيروى خود به جزيره فرستاد و از دريا و خشكى آن را محاصره نمود . فرمانرواى آن قاسم بن حمود ناچار شد امان خواهد و خود با زن و فرزند و يارانش شهر را ترك گويند . اين واقعه در سال 446 ه / 1055 م اتفاق افتاد . در اين سال دولت بنى حمود در جزيرة الخضراء هم پايان گرفت و به كلى طومار حكومتشان در اندلس پيچيده شد .
--> ( 18 ) . ابن الخطيب : الاحاطه ، ص 465 و 466 . ابن بسام : الذخيره ، قسمت چهارم ، مجلد اول / ص 96