محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
132
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )
چون باديس بر مالقه مستولى شد به استحكامات آن پرداخت و باروهاى آن را فرابرد و دژها عمارت كرد تا ديگر امراى اندلس مخصوصا بنى عباد را به آن چشم طمع نباشد . مردم مالقه در آن زمان از سلطهء بربرها ملول شده بودند و آرزوى رهايى از آن را داشتند . پس نزد المعتضد بن عباد در نهان رسولان فرستادند و او را به گشودن مالقه دعوت كردند . المعتضد دعوت ايشان بپذيرفت و به سردارى دو پسر خود جابر و المعتمد لشكرى به مالقه فرستاد . اين لشكر مالقه را محاصره نمود و نزديك بود كه شهر به دست ايشان افتد ، ولى مدافعان آن بربرها و سپاهان به باروى استوار آن پناه جستند و سخت دفاع كردند . سردار دلير مدافعان مخلوف بن ملول بود . باديس با سپاه خود به مالقه شتافت . ميان او و مهاجمان نبردى شديد درگرفت . سپاه اشبيليه تارومار شد و جمع كثيرى از ايشان به قتل رسيد . جابر و المعتمد با بقاياى سپاه خود به رنده گريختند . اين واقعه در سال 458 ه / 1066 م اتفاق افتاد . المعتمد محمد بن عباد قصيدهء مشهور خود را براى پدرش المعتضد فرستاد تا او را بر سر مهر آورد و از اين مصيبت كه وارد آمده بود تسليتش گفت . آغاز آن قصيده چنين است : سكن فؤداك لا تذهب بك الفكر * ما ذا يعيد عليك البث و الحذر فان يكن قدر قد عاف عن وطر * فلا مرد لما يأتى به القدر و ان تكن خيبة فى الدهر واحدة * فكم غزوت و من اشياعك الظفر « 19 » از حوادثى كه پس از جنگ باديس و بنى عباد در اين سال به وجود آمد ، التجاى بنى يرنيان به باديس بود . امير ايشان محمد بن خزرون بود . اينان در اركش فرمان مىراندند . چون المعتضد بن عباد پىدرپى آنان را مورد حمله قرار مىداد ، از باديس خواستند كه اركش را از آنان بستاند و به جاى آن در اراضى غرناطه مكانى به ايشان دهد تا در آن فرود آيند . باديس قبول كرد و اركش را از ايشان گرفت . آنان نيز با
--> ( 19 ) . ابن عذارى : البيان المغرب ، ج 3 / ص 274 و 275 . و نيز رجوع كنيد به امير عبد الله : التبيان ، ص 43 .