غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
90
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بميانه شتافت و در آنموضع اميرزاده حسينعلى و ولد او سلطان على و برادرش اميرزاده يوسف مكحول و جمعى كثير از امرا تراكمه باقرب پنجاه هزار نفر از لشگر باردوى همايون رسيدند و سلطان سعيد اولاد ميرزا جهانشاه را بشرف بقتيل انامل فياض سرافراز ساخته نوازش نمود و بمواعيد دلپسند مستظهر و اميدوار گردانيد در اين اثنا امير حسن بيك برادرزادهء خود يوسف بيكرا برسم رسالت بپايهء سرير اعلى فرستاد و سلطانسعيد مجلسى در غايت عظمت و مهابت برآراسته امراء عظام بآئين تمام يوسف بيكرا پيش بردند و او بموجب فرموده بيست و هفت جا زانو زده تا بشرف دستبوس استسعاد يافت و يوسف بيك بوسيلهء امراء از زبان عم خود معروض داشت كه قرب صد سالست كه آباء ما نسبت بخاندان حضرت صاحبقران امير تيمور گوركان طريق دولتخواهى مسلوك داشتهاند و حالا اين مخلص نيز همان طريقه را رعايت نموده ولايات فارس و عراق را از مخالفان انتزاع كردم و بگماشتگان آن آستان گذاشتم اميد آنكه درين نيستان مرا چندان مهلت دهيد كه زمستان بپايان رسد و برف از راه برخاسته مراجعت بدياربكر ميسر گردد و ايضا امير حسن بيك مصحوب يوسف بيك عرضه داشتى مبنى بر همين سخنان ارسال داشته بود و در آنعريضه اين بيت را مندرج گردانيده كه بيت گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان * نگاه دار سررشته تا نگهدارد القصه چون سلطان سعيد پيغام امير حسن بيك را شنيد جواب داد كه موكب همايون عازم آن ديار است بعد از وصول آنچه مصلحت باشد بتقديم خواهيم رسانيد و پسر عمهء خود ميرزا محمود خواجه لاق را مصحوب يوسف بيك نزد امير حسن بيك فرستاد و چون ميرزا محمود باردوى امير حسن بيك رسيد آنحضرت نيز بارگاهى پادشاهانه بياراست و تختى زرين نصب كرده ميرزا يادگار محمد بن ميرزا سلطانمحمد بن ميرزا بايسنقر را بر آنجا نشانده و خود بعظمتى هرچه تمامتر بر جانب يسار قرار گرفت و امرا و سران سپاه را فرمود تا مسلح و مكمل شده هريك بجاى خويش ايستادند آنگاه ميرزا محمود را بار داد و او در غايت دهشت بآنمسجد درآمده چند نوبت زانو زد و باشارت امير حسن بيك نخست ميرزا يادگار محمد را دريافت و بعد از آن بعز دستبوس امير حسن بيك فايز شد و سخنى كه داشت عرض كرده جواب شنيد و بعد از دو سه روز عنان مراجعت منعطف گردانيد گفتار در بيان اهتزاز صرصر تفرقه و پريشانى بر سپاه پادشاه ايران و توران و فرونشستن چراغ فراغ خراسانيان در حدود قراباغ اران اقبالدار ملال مانند كمال آفتاب سريع الزوالست و آفتاب جاه و جلال مثال سايهء غمام بر شرف انتقال چون مشيت پادشاه متعال بتغير دولت سلطانى تعلق گيرد ثبات آن ببسيارى سپاه جرار تمشيت نپذيرد و هرگاه ارادهء مالك الملك ذو الجلال بتفرق جنود