غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

695

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

سازند و آن را در ميان جو گذارند تا خونش فسرده گردد و مشكى نيكو شود و چون شمهء از حال سباع و جانوران چرنده مذكور شد طاير خامه بصوب ذكر حيوانات پرنده در پرواز آمد . شترمرغ هرچند كه طبيعتش موافق دوابست و قوت طيران ندارد اما چون پر دارد و بيضه مينهد او را از طيور شمرده‌اند و شترمرغ را گردنى بلند و پايهاى كوتاه است و صورت مجموع ساير اندامش بهيأت قاز و بطى ميماند ليكن بعظم جثه برابر گوسفندى باشد و او را حاسه سامعه نيست و اصلا آواز نشنود اما شامه‌اش بغايت قويست و او آب نخورد مگر اندكى و اگر يكپايش را بشكنند از حركت بازماند تا بميرد و شترمرغ ببلاهت مشهور است چنانچه در وقت فرار از صياد سر خود را در زير ريك پنهان سازد و ساير اعضا را ظاهر و پيدا گذارد گويند كه شترمرغ بيضهاى خود را سه بخش كند از قسمتى بچه بيرون آرد و بخشى ديگر را بخورد و يك بخش را بگذارد تا كنده شود و كرمها از آن بيرون آمده طعمهء بچگانش گردد و آن جانور در مصر بسيار باشند چنانچه گوشتش را بر قناره فروشند و در زمان خاقان منصور سلطان حسين ميرزا شخصى شترمرغى بهراة آورده بود و راقم حروف چند كرت مشاهده نمود كه مقدار چيلانى آهن را به آتش سرخ ميساختند و پيش او مىانداختند و او در حال آن را مىخورد و اثر حرقت در هيچ عضوش ظاهر نميشد از امير عليشير استماع افتاده كه گفت در وقتى كه ميرزا كيچيك از سفر حجاز بازآمد بيضهء شترمرغى جهة خاقان منصور آورد و پس از آنكه قرب دو سال آن بيضه در خزانه بود پادشاه را بخاطر رسيد كه آن را دونيم ساخته از هرقسمتى قبچكى ترتيب نمايد چون بيضه را دوپاره كردند از آنجا شترمرغ بچهء زنده بيرون آمد راقم حروف گويد كه هرچند اين واقعه از آن غريب‌تر است كه عقل وقوع آن را تصديق كند اما چون كذب در اقوال امير عليشير نبود قبول بايد نمود . عنقا عبد اللّه يافى در مرآت الجنان از شرح مقامات حريرى كه مصنف ابو البقا عبد اللّه بن الحسين العسگريست نقل نموده كه در اراضى اصحاب رس كوهى بود كه موازى يك ميل ارتفاع داشت و در آن جبال بسيارى از اصناف طيور منزل گزيده بودند و در سالى يكنوبت مرغى بزرك خلقت طويل العنق كه رويش مثابه روى آدميان بود و در ساير اعضايش از هرحيوانى نمونهء مينمود در آنكوه پيدا شده به آن طيور تعرض ميرسانيد و بعضى را هلاك ميگردانيد و گاهى متعرض اطفال مردم آنديار ميگشت و اهالى رس آنمرغ را عنقاء مغرب ميگفتند ( و المغرب الذى يجيئى بالغرايب ) و چون آن مردم از عنقا مكرر متضرر شدند نزد پيغمبر خود حنظله بن صفوان عليه الرحمة و الرضوان شكايت كردند و بدعاى حنظله شر عنقا از ايشان آندفاع پذيرفت و فرغانى مورخ كه معاصر العزيز باللّه اسمعيلى بود در تاريخ خود آورده است كه از صعيد مصر طايرى در غايت عظم خلقت كه بسان آدميان لحيه و غبغب داشت و پرهايش ملون بود به چند رنك