غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

686

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

به جائى بردند كه پادشاهى بر تخت نشسته بود و جمعى كثير در پيش او ايستاده و جماعتى كه مرا برده بودند بعرض رسانيدند كه اين آدمى يكى از كسان ما را كشته است و پادشاه جواب اين سخن را از من استفسار نمود يكى از آنطايفه آهسته مرا گفت كه بگوى هر چه شرع فرمايد و من اين لفظ را بر زبان راندم پادشاه گفت او را نزد قاضى بريد تا اين قضيه بمقتضاى شريعت مطهره فيصل يابد آنگاه مدعيان مرا نزد شخصى كه بر مسند قضا متمكن بود بردند و دعوى خون كردند قاضى از من جواب پرسيد گفتم كه من مارى را كشته‌ام و از قتل كسى ديگر خبر ندارم قاضى از آنجماعت پرسيد كه مقتول شما بچه صورت بدانجا شتافته بود گفتند بهيات مارى گفت پس شما را دعوى نميرسد زيرا كه من در ليلة الجن از رسول ثقلين صلى اللّه عليه و سلم شنودم كه فرمود ( من تزيا به غير زيه فان قتل فدمه هدر ) اكنون اين شخص را برداشته بقافلهء او ملحق گردانيد و ايشان بموجب فرموده عمل نموده مرا به همان سر بركه رسانيدند و من از عقب قافله مىآمدم تا اكنون به خدمت رسيدم راقم حروف گويد كه امير نظام الدين عليشير بعد از نقل اينحكايت اظهار تأسف كرده گفت كاشكى من در زمان حيات مولانا نور الدين عبد الرحمن جامى اين واقعه را ميشنودم تا بيواسطه كيفيت حال را از ايشان معلوم مينمودم و هم از مقرب حضرت سلطان استماع افتاده كه فرمود كه يكى از قرابتان من گفت شبى مرا ميل حمام شده پيش از صبح برخواستم و بحمام ميرزا شاهرخ رفتم اتفاقا همان زمان حمامى چراغ روشن كرده بود و هنوز كسى بحمام درنيامده بود و من فوطه بستم و بحمام درآمدم و در يكى از خلوت خانها غسل كرده چون بميان حمام آمدم ديدم كه شخصى بر روى تخت نشسته است از او پرسيدم كه صبح دميده است يا نى گفت صبر كن تا احتياط كنم آنگاه خود را بلند ساخته دست بشيشه روزنهء سقف حمام رسانيد تا آن را برداشته ملاحظه دميدن صبح كند لا جرم وهم بر من غالب گشته در ساعت بيرون دويدم و جامه پوشيده متوجه خانه خود گرديدم چون بدر باغ شهر رسيدم بهيات مردم آشنا پيدا شده گفت درين سحر از كجا مىآئى گفتم از حمام مىآيم و مرا واقعهء غريب دست داد گفت بگو و چون كيفيت بلند شدن آن شخص را تقرير كردم اين عزيز نيز هردو كتف خود را بركشيده تا سر پشت طاق در باغ شهر بلند شد و بر زبان راند كه آن شخص كه در حمام ديدى بلندتر بود يا من و من از مشاهدهء اين صورت غش كرده تا روز آنجا افتاده بودم آنگاه بعضى از كسانىكه مرا مىشناختند بسر وقتم رسيده مرا به خانه بردند و و تعهد حال من كردند تا بهتر شدم و هم از جناب مشار اليه استماع افتاد كه فرمود كه يكى از نوكران امير حسن ملكى گفت كه در زمستان كه متوجه يكى از مواضع بادغيس بودم در روزى كه تمام دشت و بيابان را برف گرفته بود بزغالهء سياه بنظرم درآمد كه در ميان