غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
685
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
راهب باوجود آنكه زمان بعثت نبى غالب را دريافت از غايت حسد ايمان نياورد و بر كفر و ضلالت بمرد . حكايت در بسيارى از نسخ سير به نظر درآمده كه سواد بن قارب كه در ميان يمنيان از اجانب و اقارب امتياز و استثنا داشت در ايام خلافت عمر ابن خطاب روزى بدار الخلافه آمد عمر رضى اللّه عنه بوى گفت كه يا سواد من شنيدهام كه ترا از ظهور حضرت مصطفى صلى اللّه عليه و سلم اشرف جنى كه همزادت بوده آگاه گردانيده و كيفيت آنحكايت را ميخواهم كه بيواسطه از تو استماع نمايم سواد گفت يا امير المؤمنين من شبى در خوابگاه خويش باستراحت اشتغال داشتم كه آن جنى آمد و پاى بر من زد و گفت برخيز و بيدار شو اگر مهمى دارى درياب كه رسول نبى لوى بن غالب رسيد و نسيم دولت او وزيد و وى خلق را به خدا خواند و طريق عبوديت حضرت الوهيت روشن گرداند و بيتى چند بر زبان راند به همان مضمون من اين سخن را وقعى ننهادم و گفتم بگذار كه خواب كنم كه دوش بيدار بودم و آن جنى آنشب غايب شده شب ديگر بازآمد و همان سخنان را اعاده كرد و من بدستور شب اول از آن حديث متأثر نگشتم و شب سيم نوبت ديگر ظاهر گشته همان ابيات را بر زبان آورد پوشيده نماند كه ابيات مذكوره را بعضى از علماء فن سيربرين موجب ترجمه كردهاند ابيات شگفتى در دلم از جنيانست * كه راه مكهشان مقصود جان است بر آن جنى كه چون نيكان نباشند * پرى و آدمى يكسان نباشند همه را بر هداية گشته طالب * كه تا بر گمرهان گردند غالب تو نيز ار سوى پيغمبر شتابى * هران كامى كه ميجوئى بيابى القصه سواد گويد كه در شب سيوم سخنان منثوره و منظومهء آن جنى مأثر افتاد و روز ديگر روى بصوب مكه آوردم در اثناء راه شنيدم كه حضرت خاتم صلى اللّه عليه و سلم بمدينه هجرت فرموده بسرعت شتافتم و شرف ملازمت آنحضرت دريافتم و بسعادت اسلام رسيدم اما ديگر هرگز آنجنى را نديدم . حكايت از جناب مقرب حضرت سلطانى امير عليشير استماع افتاده كه روزى ميفرمود كه قاضى اختيار الدين حسن گفت كه مولانا نور الدين عبد الرحمن جامى شنيدم كه نوبتى بتقريبى گفت كه در وقتى كه متوجه گذاردن حج اسلام بوديم درويشى نسبت بما طريق ارادت مسلوك داشت و هرروز به منزل ما ميرسيد و چون بباديه درآمديم دو سه روز او را نديدم بعد از آن پيدا شد در غايت ضعف و ناتوانى لا جرم ازو پرسيديم كه درين چند روز كجا بودى و چه حال دارى جوابداد كه مرا واقعهء در غايت غرابت اتفاق افتاد اما بيمن همت شما از آن بليه نجات دست داد و چون از تفصيل اين اجمال سؤال كرديم گفت در فلان منزل بر كنار بركهء مارى عظيم ديدم و به زخم سنك او را بقتل رسانيدم همان لحظه گرد و غبارى عظيم حادث شد و چنان احساس كردم كه جمعى از هوا درآمده مرا برداشتند و