غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

644

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كسى نگيرد و بخشندگى بسيار كند و باقىداران ديوان و بنديان را آزاد فرمايد و در روز سيزدهم صفر صباحى تثقاول آمد و ايلچيان را برده بر در كرياس اول نشاند و خلايق هرديار زياده از صد هزار در آن فضا جمع آمدند و در كوشك اول تختى مرصع نهاده بودند و درها را گشاده و بعد از اجتماع مردم پادشاه بيرون خراميده بر تخت نشست و خلايق زانو زده سر بر زمين نهادند آنگاه تختى ديگر آورده در برابر تخت پادشاه نصب كردند و سه كس در بالاى آن تخت برآمده حكمى را كه از دايمنك خان صدور يافته بود و بر جائى مثبت گشته دو كس برداشتند و يكى بآواز بلند آن نشان را خواند چنان كه مجموع مردم شنيدند اما چون به زبان ختائى بود ايلچيان فهم نكردند و مضمونش را از مردم زبان دان چنان معلوم نمودند كه دهم اين ماه از شب‌چراغ پادشاه سه سال گذشته و موسم شب‌چراغ ديگر رسيده بنديان و گناه‌كاران و باقىداران ديوان را مطلق العنان گردانند كه جرايم ايشان را بخشيدم مگر كسانى را كه خون كرده باشند و تا سه سال بايد كه ايلچى بهيچ‌جا نرود و بعد از خواندن اين نشان چيزى بر سرير ليغ داشتند بر چربى زرد گرفته و حلقه بر آن تعبيه كرده و طناب ابريشمين زرد بر آن حلقه بسته و آنحكم را از بالا فروگذاشتند و چتر بر بالاى آن فرود مىآمد و خلايق و مجموع خوانندگان و سازندگان با سازها همراه آن از فضاى در كوشك بيرون آمدند و حكم را آوردند تا يامى كه ايلچنان آنجا ميبودند و از آن يامخانه سوادنشان را بولايات فرستادند و در غره ربيع الاول دايمنك خان نه شنقار حاضر ساخته ايلچيان را طلبداشته گفت شنقار به كسى مىدهم كه براى من اسب خوب آورده است پس سه شنقار بايلچى ميرزا الغ بيك كه سلطان شاه نام داشت عنايت كرد و سه بسلطان احمد ايلچى ميرزا بايسنقر و سه بشاويخواجه ايلچى ميرزا شاهرخ و فرمود كه بايد تا وقت رفتن شما اين جانوران را قوشچيان ما نگاهدارند و در سيزدهم ربيع الاولى دايمنك خان به شكار رفت و در غره ربيع الاخرى بازگشته ايلچيان بموجب حكم ؟ ؟ ؟ استقبال گشتند و بر دريامخانه از مولانا يوسف قاضى شنيدند كه اسب حضرت خاقان سعيد پادشاه را انداخته و ازين جهة غضب بر وى استيلا يافته حكم كرده است كه ايلچيان را مقيد بشهرهاى شرقى ختامى برند لا جرم خراسانيان بغايت محزون شدند و روى باردوى پادشاه آورده چاشتگاه بمنزلى كه پادشاه شب آنجا فرود آمده بود رسيدند ديوارى ديدند بر گرد معسكر كشيده پانصد قدم در پانصد قدم كه چهار قدم عرض و ده گز ارتفاع داشت كه در يكشب ختائيان آن را ساخته بودند و بر آن محوطه دو دروازه نشانده و چون خاك ديوار را از همانجا برگرفته بودند خندقى عميق در گرد آن جدار پديد آمده بود و در ميان محوطه دو چتر مربع هريك بيست و پنج گز به چهار ستون برافراشته بودند و بر گرد آن خيمه‌ها و سايبانها از اطلس زرد زرافشان نصب كرده و چون ميان ايلچيان وارد و موازى پانصد قدم مسافت باقى ماند مولانا يوسف بايشان گفت پياده شويد و در همين