غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
645
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
محل توقف نمائيد تا پادشاه برسد و خود پيش رفت و چون مولانا يوسف نزد پادشاه رسيد وليداجى و جانداجى را در پايهء سرير ايستاده ديد كه سخن گرفتن ايلچيان درميان داشتند و مولانا يوسف باتفاق آن دو مقرب سر بر زمين نهاده زبان بشفاعت ايشان گشودند و بسخنان معقول خاطرنشان نمودند كه تعرض آنجماعت موجب بدنامى پادشاه مىشود و سلاطين ايشان را از آن ممر نقصانى نميرسد و دايمنك خان نصيحت دولتخواهان بسمع قبول شنوده آتش خشم را به آب حلم تسكين داد و مولانا يوسف مبتهج و مسرور نزد ايلچيان آمده گفت ايزد عز و جل بر شما غريبان رحم كرد و پادشاه گناه ناكردهء شما را بخشيد آنگاه دايمنك خان سوار شد بر اسب سياه بلند چهار دست و پا سفيد كه ميرزا الغ بيك فرستاده بود و عبائى زرد زربفت بران انداخته و دو اختاچى از چپ و راست وى ميرفتند و پادشاه در آن روز قباى زرد زربفت پوشيده بود و محاسن خود را در غلاف اطلس سياه مندرج ساخت و هفت محفه خرد سرپوشيده كه دختران در آنجا بودند بر شانه گرفته از عقب ميآوردند و يك محفه بزرك را هفتاد كس بر دوش گرفته مىكشيدند و يك تير پرتاب دور از يمين و يسار سوار بسيار بيسال مىآمدند و هيچ آفريدهء يكقدم پيش و پس نمىنهاد و از هرصف سواران تا صف ديگر موازى بيست قدم بود و چون پادشاه نزديك بايلچيان رسيد سر بر زمين نهادند و ايمنك خان ايشان را گفت سوار شويد و ايشان پاى در ركاب آورده در موكب پادشاهى روانشدند و پادشاه شاديخواجه را نزديك طلبيده بر سبيل شكايت گفت كه تحفه و بيلاك و اسب و جانور كه سلاطين به يكديگر فرستند بايد كه خوب باشد تا سبب مزيد محبت گردد و حال آنكه اسبى كه تو آوردهء از غايت پيرى مرا در صيدگاه انداخت و دست من درد بسيار كرد شاديخواجه معروضداشت كه اين اسب يادگار حضرت صاحبقران امير تيمور گوركانست و جناب شاهرخى ملاحظه تعظيم بندگان اين آستان كرده آن را ارسال نمود و اين عذر درجهء قبول يافته پادشاه شاديخواجه را تحسين فرمود بعد از آن شقارى طلب كرد و يك كلنك بپرانيد و شنقار برو انداخت شنقار سه لگد زده كلنك را بگرفت و صندلى در زير پادشاه نهادند تا فرود آمد و بر صندلى ديگر نشسته هريك از سلطان احمد و سلطانشاه را يك شنقار داد و بشاديخواجه عنايت نكرد و باز سوار شده روى بدار الملك نهاد و نزديك بخان باليق مردم بسيار بيرون آمده بودند و به زبان ختائى او را دعا مىكردند و دايمنك خان بتعجيل اسب ميراند تا بقصر سلطنت رسيد و رابع ربيع الاخرى باز تثقاول آمده ايلچيان را پيش برد و گفت امروز شما را پادشاه سنكش ميدهد يعنى بانعام خاص مخصوص ميگرداند و چون آنجماعت بپاى تخت رسيدند ديدند كه پادشاه نشسته است و شيرها در پيش او نهادهاند و چون دايمنك خان ايلچيان را ديد اشارت كرد تا شيرها را بيك طرف بردند و امرا را بسر شيرهها